تبليغاتX
کمیش دپه تاریخی
جستاری در تاریخ و فرهنگ شهر کمیش دپه
با مرمت، نوسازى و توجه بيشتر به آثار تاريخى گميشان در شمال غرب استان آغاز شد
ساماندهى بافت تاريخى گلستان
380646.jpg
گرگان ـ خبرنگار«ايران»: مرمت و ساماندهى بافت تاريخى شهر گميشان واقع در شمال غرب استان گلستان و در كنار ساحل دريا با هدف ايجاد زمينه هاى جذب گردشگر اجرايى شد.
گميشان را بايد بزرگ ترين شهرك صيد ماهيان خاويارى ايران دانست كه مرغوب ترين نوع خاويار دنيا در آن صيد مى شود، شهركى ۲۰ هزار نفرى كه شغل مردان آن اغلب صيادى و دامدارى است.
اين شهر مهم ترين بندر شمال ايران در دوره قاجار هم بوده كه كشتى هاى موسوم به لدكا در آن پهلو مى گرفتند و براى تجارت با روس ها نفت، ظرف، پارچه، ابريشم و كالاهاى ديگر را بر روى دريا حمل و نقل مى كردند.
از اين رو تاجران اين شهر با شركاى روسى خود در ارتباط بودند و روس ها اسم آنها را با پسوند «اف» به معنى «زاده» صدا مى زدند، اكنون در گميشان نشانه اى از آن تجار و تجارت نمانده اما خانه هاى زيباى ساخته شده از سوى تاجران ثروتمند آن زمان هنوز باقى است.
اين خانه ها با چوب هاى نراد كه از روسيه آمده ساخته شده و اغلب ۲ طبقه با بالكن ها، درها و پنجره هاى چوبى و سقف هاى شيروانى هستند كه در هيچ نقطه ديگرى مشابه آن وجود ندارد. به همين سبب گميشان در كنار اسب، فرش و دريا منطقه اى جذاب براى گردشگران است كه بايد امكانات جذب آنها فراهم شود.
كمال حاجيلى دوجى شهردار گميشان درباره اين شهر ساحلى گفت: سكونت در شهر گميشان به بيش از ۱۵۰ سال قبل مى رسد و از اين رو شهر داراى بناهاى با ارزش قديمى و تاريخى است كه نشانه و هويت قديمى براى شهر ساخته است.وى افزود: ويژگى معمارى و هنرهاى به كار رفته در نما و تركيب ساختمان هاى گميشان، آنها را براى كارشناسان و پژوهشگران ارزشمند نموده كه به همين خاطر شهردارى عمليات مرمتى و ساماندهى بافت تاريخى شهر را از پارسال و با كمك اعتبارى از سازمان شهردارى هاى كشور آغاز كرده است.
دوجى با بيان اين كه اعتبار لازم براى طرح مرمت شهرى ۳۰۰ ميليون تومان پيش بينى شده كه در سال ،۸۶ ۵۰ ميليون تومان ان اختصاص يافته گفت: براى اين كار خيابانى از شهر كه قدمت آن به قبل از سال ۱۳۰۰ هـ . ش مى رسد براى مرمت انتخاب شده كه ۱۵ ساختمان به ثبت رسيده و يا قابل ثبت دارد.
وى با بيان اين كه هزينه ها به سازمان شهردارى ها و دهيارى هاى كشور اعلام شده گفت: يك ميليارد تومان براى مرمت و احياى بافت تاريخى كل شهر برآورد شده و به خاطر اهميت موضوع و ارزش بناهاى تاريخى و رونق گردشگرى در گميشان اختصاص اعتبار از استاندارى و سازمان شهردارى ها درخواست مى شود.
دوجى با اشاره به اين كه اولويت اين طرح با زيرساخت هاى شهرى و اقداماتى از قبيل بهسازى و اصلاح معابر، هدايت آب هاى سطحى، بهسازى پياده رو و ديوار خانه هاست از سازمان ميراث فرهنگى خواست نسبت به تعمير و مرمت بناها براساس نظرات كارشناسى اقدام و از تخريب بيشتر آنها جلوگيرى كند.
دوجى، مسئول شهردارى كه ۸۰ سال قدمت دارد اين را هم اضافه كرد: ايجاد محله يا شهركى تاريخى براى جذب گردشگر به تعداد زياد، ايجاد مكانى براى پژوهش هاى تاريخى از اهداف اجراى طرح است.علاوه بر جاذبه هاى گفته شده در گميشان، ديوار تاريخى گرگان در شمال اين شهرستان، ميل هزار ساله گنبدكاووس در شرق استان، تالاب هاى بين المللى گميشان و جاذبه هاى قومى و فرهنگى ديگر سبب شده ميراث فرهنگى استان همه اين موارد ارزشمند را تحت يك نام براى ثبت در يونسكو پيشنهاد دهد.
در مصوبه سفر دوم هيأت دولت به گلستان تعيين يك منطقه به عنوان منطقه نمونه بين المللى گردشگرى تصويب شد كه در اين زمينه طرح كاسپين در ساحل استان پيشنهاد شده است.
جعفر خاندوزى مسئول روابط عمومى سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى استان گفت: منطقه گميشان براى ايجاد دهكده ساحلى و گردشگرى بين المللى در كنار دريا ازسوى استان انتخاب و پيشنهاد شده كه در صورت موافقت كارهاى مربوط به آن آغاز مى شود.
وى همچنين بيان داشت: ۳ خانه قديمى ثبت شده در گميشان تا كنون ازسوى سازمان ميراث فرهنگى مورد تثبيت و مرمت قرار گرفته است.
پيش از اين و در سال ۸۳ سازمان ميراث فرهنگى استان اعلام كرده بود در راستـاى ارتقـاى صنـعـت گردشگرى در ساحل خليج گـرگـان در حـوالـى تالاب گميشان، شهر گردشگرى مشـابـه و نـيـز ساخته مى شود.
قرار بود اين شهر كوچـك، درون آب ساخته و خـانـه هـاى آن چـوبـى و متناسب با اقليم منطقه طراحـى و در ميـان آب نصب شود، به طورى كه ارتباط مناطق مختلف اين شهر با قايق صورت مى گيرد.
رونق نگرفتن گردشگرى در گلستان باوجود ۱۰۰ كيلومتر ساحل آزاد و دست نخورده در كنار دريا در شرايطى است كه مردم اميد زيادى به اجرايى شدن طرح هاى گردشگرى دارند.
منبع : روزنامه ایران سال چهاردهم -شماره ۳۹۹۰ص ۲۳ایران زمین
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

 

اخبار شهرتولد یعنی چشم را به جهان گشودن ، انسان یک بار چشم را به جهان می گشاید و یک بار هم فرو می بندد . متولد شدن یک انسان برابر است با تحمل نرمی و ملاطفت ها و سختی های روزگار . کسانی از زندگی بهره بیشتری عایدشان می شود که سختی و مرارت بیشتری را متحمل شوند تا شاید آسایش نسبی نصیبشان شود چه در این جهان یا دنیایی دیگر . افراد شهیر جزو کسانی هستند که در دوران زندگی مرارت می کشند و ار خود اثری بر جای می گذارند . یعنی زیستن را نه برای خود بلکه برای دیگران وقف می کنند و راه را برایشان هموار می نمایند . از جمله شخصیتی چون حافظ با شب زنده داری هایش اثری را خلق می کند که تا امروز و فرداهای دیگر یاد و نامشان را زنده می کند و مولانا همچنین و دیگرانی که در اذهان مردم همچون چراغی نورافشانی می کنند . اینها نیز یک بار چشم گشودند و بعد از حیات خودشان چشم های دیگران را منور کردند و چراغهای راهی برای آنها شدند .
شخصیت حاج مشهدی( مشهد حاجی ) در زمره افراد زنده یاد است . وی گر چه از میان ما رفته و جسم خاکی را به دنیایی دیگر سپرده و لیکن راه خود را به ما به ارمغان گذاشته است . وقتی درباره خصایل والای این مرد فرهیخته سخن به میان می آید بی درنگ هنر درک و دستان توانایش ، سر را به تحسین وا می دارد و تسلیم تجرب و مهارتش در علم طب سنتی می کند . گو اینکه وی طبیبی حاذق از دورانی دور بوده که به سرزمینمان فرستاده شده است . او مردی بود که در طبابت تجربی سر آمد بود و در حسن اخلاق پیشگام . وقتی دست و پای شکسته ای را در مقابلش می دید با تبحر خاصی معالجه می نمود که بی نظیر بود .
در گوشه ای از دنیا و در شهر کوچکی چون کمیش دپه این مرد خدا چشم به جهان گشود . بدلیل استعداد سرشارش در علم پزشکی و همچنین عدم دسترسی به امکانات پیشرفته مشغول تفحص و تحقیق در زمینه های مختلف شد و طولی نکشید که به طبیبی حاذق مبدل گشت . ابتدا مریض ها را با یک « تانگیر یالقا » یعنی خداوند به شما خیر دهد مداوا می نمود و کم کم با ابراز محبت و صداقت خودش به زندگی نسبتاٌ مرفهی دست یافت . ایشان هیچ وقت در مقابل مداوای بیماران وجهی را پیشنهاد و یا در خواست نمی نمود و این جود و کرم مراجعین بود که با خلوص نیت و وسع مقدور مرهمی بر امرارش می زدند و هدیه می دادند . مردم کمیش دپه به یاد دارند وقتی مرد غریبی وارد شهر می شد بی درنگ منزل ایشان را سراغ می گرفت و راهنمایش می کردند . هر چند کمیش دپه در گوشه ای از دنیا افتاده و از پیشرفتهای رایج محروم است و نقاط گردشگری و سیاحتی چندانی ندارد . اما بیشترین مسافران در چند دهه گذشته را نیازمندان به مداوای حاج مشهدی تشکیل می دادند و حاجت خویش را پیش وی می جستند . حاج مشهدی و یا بقول اهالی مشهد حاجی ، اخلاق بخصوصی داشت و این از علم بالایش منشا بود . وقتی با مریضی روبرو می شد مثل روانشناسی بزرگ عمل می کرد که سالها با این علم مویی سپید کرده . وی با تلفیق روانشناسی و طبابتش طوری به مداوا می پرداخت که شخص مریض حتی ذره ای درد احساس نمی نمود . چنان شیرین بیان بود که مراجعین شیفته اش می شدند و مبهوت سخنانش می گشتند . از استعداد بالا و ذهن سرشارش به خوبی بهره می جست و حتی مراجعین را پس از گذشت سالیان زیاد بخاطر داشت و آبا و اجدادشان را می شمرد . شیوه پرسش و پاسخ منحصر به فردی داشت و می دانست چه وقت سوال کند و بهترین پاسخ را دریافت نماید . با این شیوه و سرگرم نمودن مجروحین به سخنان شیرین و پرسش های معنا دار در اکثر مواقع آنها حتی احساس نمی کردند که مداوا شدند و د رحیرت دست و پای سالم خود را می دیدند که التیام یافته است . دست های معجزه گر ایشان با لمس کردن هر نقطه ای در می یافت که چه بیماری را دارد . حتی به بیماران روحی و روانی افراد نیز نظر می داد و آنهایی که از توانش خارج بود به پزشکان مجرب دیگر معرفی می نمود . در تشخیص دوا و تجویز آن متبحر بود و بیشتر داروهای ایشان نایاب و یا کم یاب و در بعضی مواقع مختص ایشان بود . یعنی در هیچ دارو خانه ای یافت نمی شد مگر یک مکان ، آنهم در تنها داروخانه و یا عطاری شهر در آن زمان ، عطاری عبدالحکیم حاجی ( حاج عبدالحکیم ) . گویی این دو مرد به هم عجین شده بودند و لازم و ملزوم هم بودند . مثل دو دوست و یار دیرین ، حاج مشهد مداوا می کرد و حاج عبدالحکیم دوا می داد . حتی بعضی از داروها که نایاب بود و تنها در عطاری حاج عبدالحکیم یافت می شد . پماد سبز رنگی که در کشور هندوستان تولید می شد و از کشورهای عربی مستقیماٌ به عطاری حاج عبدالحکیم وارد می شد و توسط حاج مشهدی تجویز می گشت . حاج مشهد در علم گیاهان دارویی ید طولایی داشت و با مخلوط کردن آنها دارویی می ساخت که در نوع خود بی نظیر و موثرترین بود . بیمارانی که از نقاط دور می آمدند ، می دانستند ک نسخه های حاج مشهدی در هیچ داروخانه ای یافت نمی شود و تنها در عطاری حاج عبدالحکیم می توانند بجویندش و حتی با صرف زمانی طولانی و انتظار راضی به تهیه اش بودند .
آوازه این طبیب متبحر از مرز استان نیز گذشته بود و از بلاد دور و نزدیک جهت معالجه به سوی وی می شتافتند . آنگاه که برخی مریضان نا امید از پزشکان دیگر به وی رجوع می کردند و شفا می یافتند ، شاید باور این مطلب مشکل باشد که بیمارانی از شهر های بزرگ با امکانات وسیع جهت معاینه و مداوا به شهر کوچک و دور افتاده ای چون کمیش دپه مراجعه میکردند . وجود شخصیتی چون حاج مشهدی در این شهر باعث شده بود تا آوازه کمیش دپه به اقصی نقاط کشور برسد و هرگاه اسمی این اینجا به میان می آمد بی درنگ نام حاج مشهد در بین کسانی که مراجعه کرده و یا شنیده بودند تداعی می کرد . این مرد خدا خدمت شایسته ای به مردم کمیش دپه نمود و نام خود و شهرش را زنده نگهداشت . گر چه از ایشان فرزندی باقی نماند اما پسری را به فرزند خواندگی قبول و در تعلیم آن کوشید و از خود بر جای گذشت .
ایشان تا اواخر عمر پر برکت خویش همچنان به طبابت اشتغال داشت و با نا بینایی اش که در اواخر نصیبش شده بود در شناختن مراجعین و هم صحبتی با آنها لحن شیرین وشوخ طبعی اش را حفظ می کرد و حتی بعضی مریضان متوجه نابینای اش نمی شدند . سر انجام در روز یکشنبه مورخه 18/6/86 در 93 سالگی این مردِ مردان ، بر اثر کهولت سن جان به جان آفرین تسلیم و به دیار باقی شتافت . روحش شاد و یادش پر رهرو باد .
احمد . خوزینی

Ref.gozelsahra.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

تاريخچه‎‎‏‏‏‏‏‏‏ تاسيس مدارس درصحرا

  

                                            به اهتمام :نعمت ا... آرمیده

مقدمه

        موقعيت جغرافيايي و طبيعي يك كشور يا يك منطقه در مسائل اقتصادي، اجتماعي ،فرهنگي وسياسي آن جامعه تاثير به سزايي دارد چه بسا متفكراني همچون ابن خلدون ومنتسكيو عوامل محيطي را در سازندگي فرهنگ وتمدن يك جامعه اصالت ميدهند، واصولا رشدو توسعه فرهنگ و تمدن در جوامع يكجا نشين نمود پيدا ميكند . لذا شيوه زندگي كوچ و دامداري مردم تركمن صحرا از يك سو و موقعيت طبيعي دشت تركمن صحرا از سويي ديگر اقتضاي ضرورت سواد را نمي نمود . زندگي قبيلگي و دامداري و اينكه قبايل همواره درحال كوچ و گاهاًجنگ و گريز بودند و خانه و مسكن ثابتي از خودنداشتند امكان توسعه خواندن و نوشتن را در بين آنان از بين مي برد. البته اين سخن بدان معنا نيست كه همه تراكمه سواد خواندن و نوشتن نداشته باشند بلكه خواندن و نوشتن در درجه اول دربين جوامع شهري و يكجا نشين توسعه مي يابد .آنجا كه بيرن يكي از شعراي معروف انگليسي مي گويد:‍‹‹وضع زمين اساس عمده تفصيل احوال قلبي ملتي ميباشد كه روي آن سكني دارند».

           جوامعي كه روند استقرار و گسترش آموزش و پرورش در يك سير طبيعي با در نظر گرفتن مقتضيات فرهنگي و محلي آن جامعه صورت گرفته به پيشرفتهاي علمي و تكنيكي بالايي دست يافتند ،اما در جوامعي كه آموزش و پرورش آن باشرايط وواقعيتهاي زندگي آن جامعه انطباق و هماهنگي نداشته توسعه آموزش و پرورش در آن جوامع عليرغم پيشرفت آن در ساير جوامع به تعويق افتاده است.

     نظام آموزش و پرورش نوين در بين تراكمه از همان ابتداي شكل گيري بدون توجه به شرايط محيطي و خصوصيات قومي ، فرهنگي و زباني همانند ديوار كجي چيده شد و آن هم به كمك سر نيزه رضا خان كه خود نماينده استعمار نو در ايران بود صورت گرفت .

      البته بر هر كسي واضح و روشن است كه يكي از اساسي ترين حقوق هر فرد در جامعه حق استفاده از آموزش همگاني است . آموزش و پرورش حق مسلم هر ملتي است و ايجاد و گسترش مدارس و مراكز تعليم و تربيت براي آحاد ملت امري پسنديده ، اما تحميل آن با سر نيزه و با اهداف استعماري و مسخ فرهنگي امري نكوهيده .

      قبل از بحث درباره چگومگي شكل گيري نظام آموزش و پرورش نوين و ايجاد مدارس به شكل امروزي در بين تراكمه ، به بررسي سابقه فعاليت مداري ديني و مكتبخانه هاي قديمي كه بعنوان زير بنا و اساس نهاد آموزش در بين تراكمه مطرح بودند مي پردازيم .

                                                               

                 

 

                                        ***

فعاليت مكتب خانه ها ومدارس ديني در تركمن صحرا

  

           دربين تراكمه تا قبل از ايجاد مدارس جديد به شكل امروزي ،تعليم و تربيت به معني عام كلمه از گذشته وجود داشته است.انتقال ميراث فرهنگي ، ديني ،آداب و رسوم محلي ، خصوصيات زندگي حَرَف مختلف و كاربرد ابزار و فنون در معيشت ، به طور غير مستقيم و در خلال زندگي مردم از نسلي به نسل ديگر آموخته و منتقل ميشده است .صرفنظر از آموخته هاي فرهنگي كه فرزندان از والدين و جامعه فراميگرفتند آموزش و پرورش به معني سنتي آن بتوان نام آموزش مكتب خانه اي يا حوزوي بر آن نهاد از دير بازدر اين منطقه وجود داشته است اين مكتب خانه ها به عنوان زير بنا و اساس نهاد آموزشي مطرح بوده و عموماً توسط علماي دين داير و مسئوليت تعليم وتعلم كودكان و نوجوانان را به عهده داشتند .

      از آواخر دوره قاجار با استناد به ياداشتهاي محمد علي قورخانچي و كلنل ييت وديگر ياداشتهاي برجا مانده ازآن دوران، ميتوان از متوليان چندين مدرسه ديني نام برد كه در سراسر تركمن صحرا نقش محوري داشتند از آن جمله سلطان محمد آخوند در گنبد كاووس ، بگ مرادايشان در ناحيه مركزي گنبد كاووس ، رجب آخوندو عثمان آخوند در گميشان، قليچ ايشان كه نواحي كلاله شهرت خاصي داشتند ، بدنبال استقرار نظام كمونيستي در شوروي سابق تعدادي از روحانيون ملل آسياي مركزي به مناطق شمال مركزي ايران پناهنده شدند . حضور اين عهده تاُثيرات فراواني در شكل گيري احساسات ديني تركمنها بر جايي نهاد از جمله افزايش تعداد حوزه هاي علميه و تعميق فرهنگ مذهبي را در بر داشت .

     اما بارزترين نقطه در تركمن صحراي ايران كه كانون تجمع علماي دين بود ميتوان از گمش تپه نام برد.علماي اين خطه در تاَسيس مدارس مذهبي و تدريس علوم ديني در امر تعليم و تربيت از شهرت خاصي برخوردار بودند . بزرگترين و مهمترين مدرسه مذهبي كه ميتوان بدان اشاره كرد متعلق به رجب آخوند صيادي بود. ايشان از جمله روحانيوني بود كه در كنار فعاليتهاي سياسي در دوره مشروطيت و تدريس علوم ديني نيز اهتمام داشت وي براي طلاب مدرسه خود العلم را به زبان فارسي تدريس ميكرد . از ديگر مواد تدريس ايشان به حرف، ماُئه عامل،كافيه ،شرح ملا وهدايه مي توان اشاره كرد. شاگرداني كه از محضر ايشان تلمذ كردند حدود 15نفر بودند.  گروه اول از شاگردان وي ملا شيخ نياز ، ملا خوجه ، ملا قادير ، ملا كامل قديمي را ميتوان نام برد. ملا عبا، ملا محمد قلي، ملا اراز قليچ ، ملا عبدالغفور آهنگري، گروه دوم از شاگردان رجب آخوند بودند. بعدها شاگردان ديگر حوزه ها از جمله هجو آجوند طلابي، ملا كريم، تاقرسيد آخوند، ملاصالح به حوزه رجب آخوند ملحق شدند . در سالهاي بعد تعدادي از اين شاگردان از جمله ملا عبداله و محمد شرعي به تشويق ايشان در ادارت دولتي مشغول به كار شدند .مدرسه علميه رجب آخوند هميشه داير بوده و وي از جمله اولين روحانيوني بود كه مجوز درجه آخوندي را صادر كرد. در زمان حيات وي اولين مسجد سنگي در گمش تپه ساخته شد كه به داش مسجد (مسجد سنگي)معروف بود كه همان مسجد رجب آخوند ميباشد.

      رجب آخوند صيادي از نوع آوران و پيشگامان مدارس جديد در بين تراكمه بود وي در كنار تدريس علوم ديني به آموزش علوم جديد (دنيوي) نيز توجه خاص داشت .دراين باره مرحوم عبدالغفور آخوند آهنگري شاگرد و كاتب رجب آخوند در كتاب خود اينگونه مينويسد :

« مرحوم رجب آخوند پس از مهاجرت از حسنقلي و استقرار در گمش تپه از تخته نارات مدرسه و مكتب خانه اي ساخت . والدين بچه ها را جهت تحصيل ترغيب ميكرد . مردم از آن استقبال كردند. پس از مدتي گمش تپه مركز علوم ديني شد و علوم عربيه در بين تراكمه مداول گرديد . مدتي بعد عبدالرحمن فرزند روشن فكر ايشان به امر پدر مكتب خانه جديد به سبك امروزي با مقداري ميز و صندلي، نيمكت و تخته سياه دائر كرد و شاگردانش مانند محصلين امروزي به صف وارد كلاس ميشدند . اين نوع مكتب خانه قبل از اين در بين تراكمه وجود نداشت در آن دروسي چون تاريخ اسلام و شريعت، جغرافيا، حساب و هندسه،املاء وانشاء تدريس مشد . مدتي بعد معلمان آن،درس نظام و ژيمناستيك را هم آموزش دادند . رجب آخوند بر اين اعتقاد بو و هميشه مي گفت: بر هر قوم لازم و واجب است كه خط و زبان دولت متبوع خود را بداند . وي بعدها طلاب علوم ديني خود را جهت يادگيري خط و زبان فارسي به استرآباد فرستاد و با رئيس معارف استرآباد در اين باره مكاتباتي داشت ».

      مرحوم رجب آخوند جهت كسب علوم جديد معلماني را نيز به گمش تپه دعوت كرد هر چند اين كار با مخالفت ، تمسخر و حتي اهانت عهده اي از روحانيون محل همراه بود . در اين باره مرحوم آهنگري مينويسد:

      « فردي به نام فهيمي بگ كه اهل ترك عثماني و مهمان رجب آخوند بود، چند تن از كودكان را درس ميداد مدتي بعد عهده اي او را بين روستاي قارقي و سلاخ به بهانه اينكه اخبار منطقه را به حاكم استرآباد گزارش ميدهد به قتل رسانند» .

        به اين ترتيب براي اولين بار فكر ايجاد مدارس به سبك امروزي و فراگيري علوم جديد در بين تراكمه توسط وي شكل گرفت. اهتمام ايشان در اين راه تا بدانجا بود كه فرزنداش به نام احمد

( گرگانلي- آخوندوف)را جهت كسب علوم جديد به روسيه فرستاد .

       رجب اخوند صيادي از نخستين بانيان و انديشه گران مدارس جديد در تركمن صحرا ميباشد . ايشان را ميتوان پدر فرهنگ نو و پير معارف تركمن ناميد . وي از گروهي متعصبِ گذشته گرا ، كه هميشه سد راه تحولات جامعه ميشدند و بنام مقدس دين در برابر هر تغييري مقاومت ميكردند در مقابل آنها ايستاديگي كردند.

       از ديگر مدارس مذهبي مهم كه در گمش تپه فعاليت داشت مدرسه علميه عثمان آخوند بود. عثمان آخوند تحصيلات ابتدايي را در گمش تپه به اتمام رساند و جهت ادامه تحصيل عازم بخارا شد. بعد از مراجعت از بخارا به تدريس علوم ديني پرداخت . و همزمان با كار تدريس و نويسندگي وارد فعاليتهاي سياسي گرديد . وي از مردان با سواد و آگاه به مسائل سياسي و اجتماعي تركمنها بود . مدرسه علميه ايشان هميشه داير بوده است . ملا ماَمد ولي، سلطان ماَمد، ملاماَمد گلدي ، اراز نياز آخوند و فرزندانش طاهر و محمد ، ملا ايلي ، ملا ولي ، مشهدآخوند همگي از شاگردان عثمان آخوند بودند كه در نزد وي تلمذ ميكردند . از روحانيون ديگر بايرام گلدي آخوند و ساتليخ بردي آخوند نيز صاحب حجره و مدرسه بودند . هر يك در حدود 60 الي 70 نفر طلبه داشتند كه از اطراف و اكناف مي آمدند و درس ميخواندند. اين طلاب از لحاظ مالي وضعيت خوبي نداشتند و سختي هاي بسيار تحمل ميكردند و بعد از اتمام دوره مقدماتي راهي بخارا ميشدند . از جمله روحاني كه كلاسهاي درس ايشان تا زمان وفاتش به سال 1341 شمسي باز بود ولي جان آخوند وافي ميباشد. ايشان به زبان عرب و علم معافي و فقه و كلام و فلسفه ، منطق و تفسير و حديث تسلط كافي داشت . پس از رحلت رجب آخوند اداره امور مربوط به جماعات همچون برگزاري مراسم مذهبي و امامت و خطابت در اجتماعات بزرگ مذهبي و مضاف برآن مسئوليت رسيدگي به امور مشكلات قضايي و حل وفصل شرعي منطقه به وي محول شد . ايشان همچون استادش رجب آخوند جوانان را جهت كسب علوم و فنون جديد تشويق ميكرد.

          در اين زمان مكتبخانه هاي قديمي هم فعال بودند.معلمين ازبك از خيوه و بخارا به گمش تپه مي آمدندو در مسير حج يك يا دو سال ميماندند و تدريس ميكردند و به خاطر ثواب و اندكي هم تمكن مالي مي ماندند و با تعيين جانشين سپس راهي حج ميشدند . از جمله ايشان يكي عبدالرسول تاشكندي از اهالي ازبك بود كه درس تلخيص و منطق ملا عبداله و تفسير را تدريس ميكرد. ديگري عبدالقادر آخوند و عبدالوهاب آخوند كه از آخوند هاي لزگي بودند كه درس اظهار با ورو آنها متداول گرديد . مدتي هم به طور موقت بازماندگان انور پاشا از تركستان به زبان تركي ، جغرافي، حساب، هندسه ، دستور زبان تركي را بر اساس كتابهايي كه در تفليس چاپ ميشد در گمش تپه تدريس ميكردند .

     درهمين سالها عده اي از افسران ترك عثماني كه در جنگ اول جهاني به اسارت روسها درآمده بودند با پايان يافتن جنگ آزاد شدند و به گمش تپه وارد شدند . آنها مدارسي داير كردند كه درآن در كنار تعليم نظامي ، به جوانان خواندن و نوشتن هم مي آموختند . گروهي از شاگردان اين مدرسه بعدها جهت ادامه تحصيل روانه تركيه شدند . در اوج فعاليتهاي اين گونه مدارس تهاجم رضاخان به تركمن صحرا آغاز شد و در 12 آبان سال 1304شمسي قواي نظامي رضاخان تركمن صحرا را به اشغال خود درآوردند.

                                   

     شكل گيري آموزش و پرورش نوين در تركمن صحرا

 

      به دنبال سلطه ارتش رضاخان به تركمن صحرا اولين اقدام رضاخان دستور ساخت سه باب مدرسه در مراكزمهمه جعفرباي بود. طي فرماني به رئيس تيپ شما ل سر تيپ فضل اله ذاهدي مسئوليت ساخت اين مدارس (قشوني ) به وي محول شد. با افتتاح اين مدارس امور مربوط به اداره آن به نظاميان واگذار شد . آنها برنامه فارسي كردن اجباري تركمنها را آغاز كردند. همه مدارسي كه تدريس آنها به زبان تركمني بود بستندوبه جاي آن مدارسي كه تدريس به زبان فارسي بود گشودند . شرايط تحصيل كودكان بسيار سنگين بود آنها را براي كوچكترين خطايي سخت كيفر ميدادند . اين مدارس هيچ فرقي با سربازخانه ها نداشت. آموزش در اين مدارس توام با قهر وغضب و تازيانه همراه بود بدين جهت از بدو امر عهده اي از تراكمه با دست اندر كاران اين مدارس همكاري نكردند.( سند شماره 1) و همچنين از نحوه رفتار گرداندگان اين مدارس شكاياتي از سوي اولياء دانش آموزان به رئيس معرف استرآباد صورت گرفت.(سند شماره2و3)

        مشكل ديگري كه اين مدارس با آن دست به گريبان بودند اعزام معلمان فارس زباني بود كه از زبان تركي چيزي نميدانستند ، اين مسئله روند آموزش را كند ميكرد.
(سند شماره 4)

       در پي اين وقايع در يازدهم مهر ماه سال 1305 شمسي گروهي از اهالي گمش تپه طي عريضه اي به رياست وزرا ء(مستوفي الممالك ) درخواست مي نمايند كه وزارت معارف اين سه مدرسه را از اختيار نظاميان خارج كرده و خود آن را زير نظر بگيرند و در تمام نقاط صحرا مدارس دولتي    تاَ سيس نمايد.(سند شماره5)

          رئيس هياَت وزيران در پاسخ به اين تلگراف ضمن استقبال از پيشنهاد اهالي گمش تپه ، به وزارت معارف تاَكيد مينمايد كه نظرات آنها را مورد توجه خاص قرار دهد .(سند شماره 6)

      وزارت معارف نيز به رئيس الوزراء گزارش ميدهد كه پيشنهادي براي تاَسيس مدارس ابتدايي در تمام مملكت تهيه شده و فعلاً مشغول مزاكره براي حصول موافقت با رئيس كل ماليه است . البته پس از گذشتن پيشنهاد مزبور در مجلس شوراي ملي مدارس كافي براي تركمن صحرا تاَسيس و تقاضاي آنها در اين موضوع انجام خواهد يافت.(سند شماره 7)

    در اين زمان كه تمام كوشش دولت در ساخت مدارس ابتدايي در مناطق تركمن نشين بود، گروهي از محصلين مدرسه افسران ترك عثماني در گمش تپه، كه مراحل ابتدايي تحصيل خود را درآن به اتمام رسانده بودند، در بهار سال 1306 شمسي جهت ادامه تحصيل رهسپار كشور تركيه شدند. اين افراد عبارت بودنداز:احمد قره داغلي نازدردي بموت- حاجي حان نورگلدي(اغوزي )- عبدالرحمن يموت بايجان توراني و محمد شير محمدي گوگلاني. اين جوانان بنا به شغل پدرشان كه تجارت در كشورهاي همسايه بود ، علاقمند به ادامه تحصيل در كشور تركيه شدند. در واقع اين شش تن از جمله اولين دانش آموختگان تركمن، اعزامي به خارج از كشور بودند . آنها بعدها به درجات بالاي علمي نائل شدند و در بازگشت به ايران از سوي حكومت پهلوي مورد بي مهري قرار گرفتند .

     در سال 1308 شمسي وزارت معارف به نخست وزير گزارش ميدهد كه وزارت معارف نظر به اهميت مخصوص كه به ساختمان مدارس استرآباد و صحراي تركمن ميداد در سال گذشته و همچنين امسال مبلغ گزافي به مصرف احداث بنا در نقاطي از تركمن صحرا كه لازم بود رسانده و اينك هم در صدد است كه ساختمانهاي نيمه تمام نقاط مزبور را به پايان برساند ولي البته تاَمين اين نظر مستلزم اعتبارات اضافي در سال 1309 شمسي وزارت معارف مي باشد .

       به دنبال احداث سه باب مدرسه در قسمت جعفر باي تركمن صحرا ، دولت بفكر تاَسيس دارالتربيه عشايردر تهران و بعضي از استانهاي عشاير نشين افتاد تا اولاد عشاير را بهتر بتواند در مدرسه شبانه روزي تحت تعليم و تربيت خاص خود قرار دهد . در بودجه سال 1307 شمسي كل كشور مبلغ 30000 تومان براي تربيت اولاد عشاير منظور شده و جهت هزينه در اختيار وزارت معارف و اوقاف وصنايع مستظرفه قرار گرفته بود و وزارت مذكور هم طي نامه شماره 3917 به تاريخ چهارم مرداد ما ه 1307 شمسي به هياَت وزراء چنين گزارش ميدهد :« از طرفي هم در بودجه كل مملكتي مبلغ 30000 تومان براي تربيت اولاد عشاير پيش بيني شده و ناچار در مصرف آن و اجراي منظور دولت در اين باب وزارت معارف شركت خواهد داشت و مهمترين وسيله انجام آن همان مدرسه شبانه روزي است كه در دست ساخت است . وزارت معارف عقيده دارد از اين راه هم اولاد عشاير به خوبي در مركز (تهران)تربيت ميشوند وهم براي اداره مدرسه شبانه روزي ، وزارت معارف محتاج به تقاضاي اعتبار جديد نخواهد بود و علاوه بر آنچه به عرض رسيد به دين ترتيب اولاد عشاير با محصلين شهري بيشتر خلطه و آموزش پيداكرده به افكار و اصول تربيت مدني نزديكتر شده خوي و عادت شهر نشيني درآنان قوت پيدا ميكند و اين خود عامل مهمي در پيشرفت تمدن عشاير خواهد بود »

       اهدافي كه از متن اسناد و مدارك موجود براي اين مدارس مي توان استخراج نمود عبارتند از : تربيت اطفال عشاير و عادت دادن آنها به زندگي منظم و شهرنشيني آميزش اولاد عشاير با محصلين شهري و نزديكتر شدن آنها با افكار و اصول مدني و قوت پيدا كردن خوي و عادت شهر نشيني درآنان نگهداري اولاد سران عشاير كه در مبارزه با رژيم يا به قتل رسيده اند يا محبوس شده اند و يا تبعيد گرويده اند براي جلوگيري از طغيان آنها.

       در جلسه 28 آبان 1307 شمسي هياَت وزراء تصويب نمود كه چند نفر از صحراي تركمن احضار و مخارج تحصيل و معاش آنها از محل 30000 تومان اعتباري كه براي تعليم و تربيت اطفال عشاير معين شده است پرداخته شود . (طي نامه شماره 5752 به مورخه 6/9/1307 ش ) از دفتر رياست وزراء به وزارت ماليه دو هزار تومان از مبلغ 30000 تومان براي مخارج سه ماهه آخرسال 1307 شمسي به چند نفر از اولاد تراكمه كه از گمش تپه استر آباد بودند اختصاي داده شود .

        اسامي آنها عبارت بود از : الياس مخدومي- عبدالحكيم انوري- فربان محمد سيوري عبدالرحمن فرزانه حليم صيادي رجب ناظري نفس ماَمياني . اين افراد اولين محصلين تركمن در دارالتربيه عشاير بودند كه به تهران اعزام مي شدند.

       يك سال بعد يعني در اواسط زمستان 1308 شمسي دومين گروه از محصلين تركمن كه عمدتاً از روستاي امچلي بودند ،به دالتربيه تهران اعزام شدند آنها دوره ابتدايي را در مكتبخانه قديمي محل سكونت خود به پايان رسانده بودند . دولت با احتساب دوره 6 ساله تحصيل ابتدايي سالهاي قبل و با انجام امتحان اجازه ادامه تحصيل در مقاطع متوسطه در تهران را به آنان داد. از بين آنها صفر خطيبي در دبيرستان ايرانشهر ، عوض انصاري و صفرانصاري در دبيرستان دارالفنون و بايرام محمد مدرسي در دبيرستان تجارت مشغول به تحصيل شدند. اين محصلين در اوايل سال 1315 شمسي امتحانات دوره متوسطه را با موفقيت پشت سر گذاشتند ، و همراه با سه تن از دوستانشان ساري گوگلاني ، قربان محمد سيوري و الياس مختومي در دانشكده نظام تحصيلات خود را ادامه دادند .

        ازوضعيت دارالتربيه تهران در سالهاي 9-1308 شمسي اطلاع چنداني در دست نيست مدارك و اسناد موجود در مراكز اسناد ملي در سالهاي 11-1310 ه .ش درباره دارالتربيه تهران دو راپورت از طبيب مامور تفتيش صحي دانش آموزان است كه بر اساس راپورت اولي كه در تاريخ 25 مهرماه 1311 شمسي ارائه شده ،تعداد محصلين را 26نفر ذكر نموده است . و در سال تحصيلي 1312 شمسي وضعيت دارالتربيه به شرح گزارش سند شماره 8 بوده است ، بند 10 گزارش مزبور نشان ميدهد كه دارالتربيه مركز (تهران) عمداً براي نگهداري و تربيت فرزندارن خوانين و كلانتران تاسيس شده است. طيق اين گزارش در اين سال تعداد محصلين تركمن 20 نفر بوده و در امتحان ساليانه يك نفر از آنها در كلاس 2 و3 رتبه اول راحائز گرديده و يك نفر ديگر كه در مدرسه طب دندانسازي مشغول تحصيل بوده در امتحان ساليانه دندانسازي حائز رتبه اول گرديده است . محصلين دارالتربيه پس از ختم امتحانات ساليانه به معيت معاون آن اداره به دشت گرگان اعزام و توسط رياست معارف محل تسليم اولياء خود ميشدند . بر اساس مدارك موجود در مراكز اسناد ملي عده محصلين دارالتربيه تهران در تاريخ 31 فروردين 1313 شمسي 31 نفر بوده اند كه پنج نفر آنها از الوار، پنج نفر كرد، يكنفر شاهسون و بقيه تركمن(20نفر) بوده اند . اين تعداد بعداً به 29 نفر تقلیل يافته اند .

        از وضعيت دارالتربيه تهران در سال 1314 شمسي اطلاعي در دست نيست . اما در آغاز سال 1315شمسي تعداد محصلين دارالتربيه تهران به شرح جدول سند شماره 9 به دايره تعليمات مركز وزارت گزارش شده است و نهايتاً در تاريخ 20 مرداد 1315 شمسي دالتربيه تهران از اداره تعليمات مركز و امتحانات منتزع و به اداره تعليمات و لايات تحويل مي گردد و ار آن پس اطلاعي از وضعيت اين مدرسه در دست نيست . اما از سرنوشت تعدادي از محصلين تركمن در دارالتربيه تهران وهمچنين از دانشجويان اعزامي به تركيه اين اطلاعات بجا مانده است . در پي بروز يكسري تحركات سياسي دانشجويي در سال 1316 شمسي حكومت پهلوي اقدام به دستگيري عده اي از فعالان سياسي زد . الياس مختومي و صفر خطيبي از دانشجويان مدرسه نظام در جمع اين دستگير شدگان بودند . آندو بعداز مدتي از زندان آزاد شدند ، اما حاجي حان نورگلدي همراه قربان محمد سيوري در زندان رضاشاه به قتل رسيدند (1318ش) . در همان سالها جسد بي جان بايجان توراني كه به تازگي از تركيه براي يافتن شغلي به ايران آمده بود، در هتلي واقع در تهران پيدا شد. شايع شد كه او را مسموم كردند هيچوقت علت مرگش فاش نشد . چندي بعد عبدالرحمن يموت و ناز دردي يموت از فارغ التحصيلان خارج از كشور به ايران بازگشتند، آندو بدليل فضاي خفقان آن سالها و تحت نظارت بودن از سوي حكومت پهلوي دوباره به تركيه مراجعت و تابعيت آن كشور را پذيرفتند و در پي آن دكتر محمد شير محمدي گوگلاني هم كشور امريكا را براي زندگي انتخاب كرد.

       دكتر احمد قره داغلي اولين محصل اعزامي به خارج و نخستين پزشك تركمن زمانيكه به ايران بازگشت حاكمان وقت مانع كار او در تركمن صحرا شدند او بعنوان جراح متخصص در مناطق دور افتاده ايران به كار مشغول شد. اما در سال 1352 شمسي بدست عوامل ساواك دستگير و بعنوان زنداني سياسي به حبس رفت. پس از آزادي از زندان بمدت 6 ماه به شهرستانهاي يزد و مشهد تبعيد گرديد و سرانجام در آذر ماه 1356 شمسي دارفاني را وداع گفت.

      يكي ديگر از محصلان دارالتربيه تهران عبدالرحيم نديمي بود كه در مدرسه نظام به درجه سرواني رسيد . وي در واقعه مرداد 1324 شمسي جزو افسران قيام كننده خراسان بود و با شكست قيام به شوروي گريخت و مدتي بعد در شهر ايوانف روسيه از دنيا رفت.

       در بهمن 1326 شمسي سوء قصد نافرجام به محمد رضا پهلوي در دانشگاه تهران، دستاويزي براي دستگيري مخالفان سياسي شد. در نتيجه حدود 20 نفر از فعالان سياسي تركمن كه احتمالاً به حزب توده گرايش داشتند به تركمنستان شوروي پناهنده شدند. صفر خطيبي و صفر انصاري جزو اين پناهندگان بودند . سرهنگ خطيبي در اسفند 1372 شمسي در شهر عشق آباد تركمنستان در گذشت . صفر انصاري كه از استادان ادبيات دانشگاه عشق آباد بود بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به ايران بازگشت وي بعد از بازگشت به ايران نابينا شد ودرشرايط رقت باري در گمش تپه وفات يافت .

          حكومت پهلوي بدنبال احداث مدارس پسرانه در مناطق جعفر باي تركمن صحرا و دارالتربيه عشاير در تهران ،تصميم به تاسيس مدارس دخترانه در گمش تپه گرفت. با اعلام اين خبر علماي آگاه گمش تپه به تصميم دولت اعتراض كردند . روحانيون گمش تپه در 8 شهريور 1308شمسي طي نامه اي به وزارت دربار و دفتر مخصوص شاهنشاهي مخالفت خود را مبني بر تاسيس مدارس اناثيه (دخترانه) اعلام كرده و خواستار توقف آن شدند . در قسمتي از اين نامه آمده است : « از قرار كه استماع ميشود دولت عليه در حدود جعفر باي تاسيس مدرسه اناثيه را دارد . البته چاكران از سابقه و لاحقه از جان ودل در مقابل اوامر دولت عليه مطيع فرمان بوده و خواهيم بود لكن افتتاح اين مدرسه در بين چاكران هنوز زود و اطفال اناثيه رابه مدرسه دادن سخت و دشوار است. از دربار اعليحضرت همايوني تقاضا مينماييم كه از تاسيس اين مدرسه ، چاكران را معاف فرمائيد » .( سند شماره 10)

        علت مخالفت علماي كمش تپه علاوه بر عقايد خاص در مورد زنان و دختران كه محل تامل و بحث است بدليل شناخت اجمالي بوده كه از روند آموزش در مدارس نسبت به دختران و پسران داشته اند زيرا مدارس آن زمان در جهت برنامه هاي اسلام زادايي اقدامات خاصي را انجام ميداند كه براي بسياري از متدينين قابل قبول نبوده است ، چنانكه از سالهاي 1313شمسي به بعد مشاهده ميشود ، مدارس در مقاطع دبستان بصورت مختلط تشكيل شده و دختران را وادار به بي حجاب آمدن به مدارس ميكردند و برنامه هايي را بعنوان ورزش و سلامت تن براي آنها تدارك ميديدند كه بقول مهديقلي هدايت( فجرالسلطنه)محو قباحت بود . حال ممكن است بعضي گمان كنند كه جلوگيري از رفتن دختران درآن زمان به مدارس ازروي تعصبات جاهلانه و ناآگاهي افراد بوده است ، ولي بايد اين نكته را در نظر داشت كه شرايطي ايجاب ميكند كه افراد بخاطر بعضي از مصالح و ارزشهاي والاء ، خود را از برخي امكانات و فوايد محروم سازند . بقول فرانتس فانون :« سخن از مخالفت و مبارزه باآموزش در موقعيت استعماري ، اصطلاحي است بي معني و در واقع تمام پديده هاي مقاومتي استعمار زده را بايد به مخالفت با انحلال و همرنگ شدن تعبير كرد كه نميخواهد در فرهنگ ديگران تحليل رود و ميخواهد اصالت فرهنگي و بالنتيجه اصالت ملي خود را حفظ كند».

        در پي اعتراض و مخالفت علماي گمش تپه با تاسيس مدارس اناثيه ، دفتر مخصوص شاهنشاهي كه رياست آن با حسين شكوه (شكوه الملك )بود طي نامه محرمانه اي در تاريخ چهارم مهر 1308 شمسي به وزارت معارف و اوقاف از تاسيس مدرسه اناثيه (دخترانه) در صحراي تركمن جلوگيري شد. (سند شماره 11)

     بدنبال اين وقايع در سال 1309 شمسي دارالتربيه شبانه روزي عشاير با 100 دانش آموز در روستاي امچلي (بناور- سيمين شهرفعلي) آغاز به كار كرد مدتي بعد اين موسسه به شهر گرگان انتقال يافت . اين اقدام موجب نارضايتي اهالي امچلي گرديد . از همين سال حكومت پهلوي با اطمينان از اينكه جانب تركمنها حركتي عليه حكومت صورت نمي گيرد بجاي مداري قشوني ، مدارس عادي (معمولي) را ايجاد كرد. سه سال بعد (1312 ش) جهت ادامه تحصيل دانش آموزان 6 سال دوره ابتدايي را به اتمام رساندند هنرستان صنعتي بنام شاهپور در شهر بندرشاه (بندرتركمن فعلي) تاسيس شد . علاوه بر تدريس دوره دبيرستان نصف روز را دانش آموزان در شعبات كارخانجات راه آهن جهت كسب تجربه به كارهاي عملي مي پرداختند . بناي ساختمان آن از سال 1312شمسي آغاز و در سال 1314شمسي به پايان رسيد قبل از استفاده از آن اين مركز در سال 1316شمسي به شهر گرگان انتقال يافت . و در سال 1317شمسي به دانشسراي مقدماتي تبديل گرديد .

       بالاخره حكومت رضاشاه در سال 1313شمسي توانست در مناطق مهم دشت تركمن دو دبستان دخترانه بنامهاي همادر گمش تپه و آذر در گنبد قابوس تاسيس كند . از اين تاريخ به بعد عده اي از روحانيون به سيستم آموزشي جديد كه متولي آن حكومت بود تن دادند و راضي به تدريس در مدارس جديد دولتي شدند. اولين كسي كه از ايل تركمن به معلمي مدارس جديد برگزيده شدآقاي حاج امانگلدي آخوند حنفي بود كه پي از فتح صحرا بوسيله قواي دولتي ، به معلمي مدرسه ملي زاهدي منصوي و پس از چندي اين مدرسه به مدرسه دولتي ميرجرجاني تبديل يافت باماهي 30 ريال حقوق در همانجا به تدريس علوم ديني اشتغال ورزيد . اين شخص در قريه خواجه نفس متولد شده از سن هفت سالگي به مكتبخانه محل كه تنها موسسه فرهنگي وقت بود و تا 26 سالگي به كسب فيض از محاضر علماي محلي اشتغال داشت سپس براي تكميل تحصيلات به شهر بخارا روانه گرديد و مدت ده سال به تكميل تحصيلات خود پرداخت و پس از احراز درجه اجتهاد به زادگاه خود مراجعت كرد ايشان در سن 71 سالگي با 28 سال سابقه خدمت بازنشسته گرديد.

        دومين فرد تركمن كه به آموزگاري منصوب شدآقاي نيازقليچ آخوند حنفي فرزند مرحوم مير علي صوفي بود كه در سال 1296 قمري در قريه امچلي تولد يافت پس از كسب معلومات قديم به بخارا عزيمت كرد. در اندك مدتي به مقام روحانيت رسيده بوطن مراجعت نموده و در مدرسه محلي امچلي بتدريس علوم ديني مشغول گرديد در فروردين 1307شمسي به آموزگاري مدرسه صفوي امچلي منصوب گرديد وي در سن 73 سالگي بازنشسته شد.

      سومين شخص آقاي مشهدي ملا آزمون مي باشد كه در سال 1278 شمسي در يكي از قرا دشت تركمن متولد گرديد ودرسن 18 سالگي وارد مدرسه قديم شد در سال 1311 شمسي در فرهنگ به سمت آموزگاري قرآن و شرعيات استخدام گرديد.

       همانطور كه ديديم احداث اولين مكتبخانه هاي قديمي و مدارس جديد و نخستين محصلين اعزامي به تهران و خارج از ايران و همچنين اولين معلمان بومي در بين تراكمه از منطقه گمش تپه بوده است . گمش تپه بعلت نزديكي به دريا از دوره قاجاريه موقعيت بندري داشته و از طريق اين بندر با مناطق ساحلي درياي خزر در آسياي ميانه ، روسيه قفقاز و آذربايجان رفت وآمد تجاري بر قرار بوده و از آنجا كه ارتباط با كشورهاي خارجي در طرز تفكر مردم منطقه تاثير گذاشته و اهالي آن خيلي زودتر نسبت به مناطق ديگر تركمن صحرا به اهميت علم و دانش جديد و مدارس نوين پي برده و بطور كلي شغل بازرگاني در طرز زندگي و اخلاق و انديشه آنها تاثير گذاشته است.

     اما هدف حكومت پهلوي از تاسيس مدارس جديد در تركمن صحرا كه از فحواي اسناد آن دوره بدست ميدهد همانا تعميم زبان فارسي و تربيت به اصطلاح ملت نيمه وحشي تركمن ياد شده است ، كه با تبديل زبان تركي به پارسي روح طغيان ،غارتگري و دريده خوئي آنها تغيير يافته و از راه تربيت عمومي و اختلاط و امتزاج آنها با طبقات ديگر آهالي ايران زمينه ترك حالت بغي و سركشي آنان كه از خصايص هر قبيله وحشي است فراهم گرديد .

         چنانچه كه ديديدم ار سال 1305شمسي به بعد كه فكر ايجاد مراكز آموزشي براي عشاير پيداشد . اولاً : اين فكر در سطح بسيار محدود عملي شد . ثانياً : طرح مورد عمل هميشه ايجاد مراكز آموزشي ثابت در تهران و مراكز استانها بود. ثالثاً : در اين مدارس كودك ناچار بود از همان سالهاي آغاز زندگي بدورازوالدين خود و بصورت تبعيد زندگي نمايد كه اين مدارس بخاطر عدم انطباق با شراطي زندگي عشاير و عدم رعايت اصول صحيح تعليم و تربيت بزودي با شكست مواجه ميشد و تعطيل ميگشت. علت عمده اين مسائل عدم شناخت مسئولين وقت بود ، طرح ارائه شده از سوي آنها با واقعيتهاي زندگي عشايري هماهنگي نداشت و عملي نبود و اين عدم شناخت دهها سال توسعه آموزشي و پرورش را در عشاير عليرغم پيشرفت آن در ساير جوامع به تعويق انداخت و سبب حداقل يك نسل عقب ماندگي شد.

       حال انجام اين نوع اقدامات از سوي رضاشاه تحقق اهداف از پيش تعيين شده اي بود كه آن عبارت بودند از: در حاشيه قرار دادن مكتبخانه هاي قديمي و مدارس علميه ديني با ايجاد مدارس دولتي در موازات آن ، زدودن هر گونه جلوه ملي و مذهبي وآگاهيهاي فرهنگي ، تربيت افراد در چارچوب برنامه هاي خاص حكومت و سپردن مشاغل و مناصب دولتي در موسسات و ادارات جديدالتاسيس به اين افراد و همچنين ترويج شعار جدايي دين از سياست توسط اين گروه و در نهايت زمينه و آماده سازي جامعه براي اجراي برنامه فرهنگ برهنگي يعني كشف حجاب براي زنان و متحدالشكل نمودن لباس براي مردان در سالهاي آينده بود. و در يك كلام از خود بيگانگي مردم از فرهنگ بومي ، ملي و مذهبي و گرايش به فرهنگ مبتذل غرب.

 

 

                                                ***

* مآخذ و توضيحات :

1ـ ذبيحي ، مسيح گرگان زمين چاپخانه بهمن مهر 1350- ص 157

2ـ فصلنامه گلستان شماره 1- اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان گلستان تابستان 1380ـ ص 55ـ54

3ـ فصلنامه فراخي شماره سوم سال اول پاييز 1379 ص 9ـ8

4ـ آهنگري، عبدالغفور تركمنلر تاريخي موسسه فرهنگي انتشاراتي ايل آرمان چاپ اول 1382 ص4-183

5ـ همان ، ص199

6- گلي ،امين تاريخ سياسي و اجتماعي تركمن ها نشر علم چاپ اول زمستان 1366 ص 182

7- فصلنامه فراغي ـ ص9

8- همان، ص 9

9- در سال 1304شمسي در سه روستاي جعفرباي نشين از جمله در گمش تپه دبستان (ثنايي) ودر خواجه نفس دبستان زاهدي كه بعدها به مير جرجاني دولتي تغييرنام داد و در بناور دبستان صفوي افتتاح گرديد و در همين سال در منطقه آتاباي نشين در روستاي دوگونچي دبستان بيژن بازگشايي شد و بدنبال ان مدارس قشوني در روستاي هاي آرخ بزرگ (نزار) و باش يوسغه (پنج پيكر) ودر سال 1305شمسي نيز در گنبد قابوس مدرسه اي بنام قابوس بن وشمگير بازگشايي شد.

10- فرزند آناقلي متولد 1290 شمسي تاريخ وفات 22/7/82

11 مهمياني فرزند قاراتقي بعدها نام فاميل به كمالي تغيير يافت .

12- دانشجويان تركمن در رشته دندانسازي سه تن بودند اراز قربان كاسب (معروف به ساري دكتر) عبدالرحمن فرزانه و آدينه قربان خزيياخزين .

13- هفته نامه صحرا شماره 49- اسفند 1380ص3

14- هفته نامه گلشن مهر شماره 137سال 1381

15- قانون ، فرانتس سال پنجم انقلاب الجزاير ص 43

16- معيني ، اسداله جغرافياي تاريخي گرگان و دشت شركت سهامي طبع كتاب اسفند 1344 ص 378

17- همان ص 380 379

 

 

 

 

اسناد

 

اداره معرف و اوقاف استرآباد

نمره 1033 بتاريخ 3/11/1305

                    مقام منيه وزارت جليله معارف و اوقاف وامت شوكته

نظر به اينكه در قصبه امچعلي { امچلي } يك باب مدرسه تاسيس شده قشوني مدتها داير و افتتاح شده است از آنجائيكه مقتضيات محلي يعني قلت جمعيت اجازه نمي داد كه مدرسه دولتي در آنجا داير نمايم لذا با تبادل افكار با حكومت نظامي محل قلعه را كه يك فرسخي محل مذكور است براي تاسيس مدرسه دولتي در نظر گرفته اين بنده و دو نفر از صاحب منصبان نظامي بدان محل رفته متاسفانه هر چه كوشش و جديت شده كه اهالي را حاضر و مهيا كنيم آلاچيق و يا سه باب اطاق به مدرسه اجاره دهند و اطفال خود را به مدرسه سوق دهند متاسفانه بواسطه بي علمي و جهالت و آشنا نبودن از وضعيات مدرسه در اجاره دادن اطاق و آلاچيق و تسليم اطفال براي تحصيل بطفره و تعلل گذراينده اند فعلاً در نظر دارد كه قضيه را به حكومت نظامي صحرا مشهود داشته در اين باب تصميم قطعي اتخاذ شود . البته نتيجه را بعرض خواهد رساند اسفندياري در حاشيه : آقاي صفا ضبط شود تا نتيجه اقدامات معلوم گردد. 19/11  

 

 

                                            

                                                     « متن سند شماره 1»

« مقام منيه رياست فرمانده تيپ مستقل قشون استرآباد و صحرا دامت عظمه العالي»

        با كمال احترام معروض ميدارد نظر به اينكه ما اينجانبان شاگردان مدرسه دولتي بشوسقه از مديرمان كه آقاي رونقي مي باشد خيلي ظلم و ستم مي بينيم . ازآن وقت تا بحال در مدرسه ما داخل شد از زبان ايشان سخن نيكي نشنيديم  هر روز دو دسته چوب از شاخه هاي درخت گرفته به در دفتر براي داغ شاگردان ميآورد و در موقع درس خواندن اگر مانند خودش ندانيم در هر كلمه در دستمان چهار شلاق ميزند و پيوسته به كلاس وارد ميشود بي چوب نمي آيد و از ترس آنچه را كه ميدانيم يادمان ميرود . هميشه شغلش نسبت به شاگردان ظلم و تعدي است . لذا متمني است نتيجه وصول قضيه مشاراليه حكم صادر و مرحمت فرمائيد . امر امر مبارك است . ايام عزت بر قرار باد .

نياز قليچ بهرام محمد- باي نظر تايلي ايشان محمد- طواق كريم- احمد- اوراق قلي- عبداله- قربان- عبدالولي جمعه رجب- جمعه قلي- مؤمن خوجه دردي- بابانيازـ حاجي و يسقلي- نعمت ، مراتب فوق را تصديق مي نمائيم .

 

 

 

                                                        « متن سند شماره 2»

« بتاريخ يوم سه شنبه 21 آبان ماه 1308 »

        حضور محترم جناب آقاي رونقي مدير محترم مدرسه مباركه آرخ

محترماً بعرض ميرساند كه اينجانب ميرزا محمد آل معلم كلاس دوم مدرسه آرخ ميباشم ، كلاس اول و تهيه فارسي نمي دانند و داعي{ بنده} هم تركي نميدانم لذا تصور ميكنم سزاوار نباشد بيش از اين وقت داعي و شاگردان بيهوده از بين رفته علاوه بر اينكه در پيش مقامات عاليه مسئول خواهم شد عندالله هم مسئول هستم . اين دو سه روزه براي اطاعت امر بود .                                                                                    

 

                                                                        الاحقر . محل امضاء

             

                                                       « سند شماره 4»

 

 

 منبع : هفته نامه صحرا شماره های ۱۸۷و ۱۸۹ سال ۸۵

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

۱۱ماه مارس ۱۹۱۸

یک نفر نماینده از طرف مشارالیه به گموش تپه آمده از آنجا وارد به شهر ، عقیده ایشان اهالی استر آباد و خوانین رضایت نامه نوشته شود که از طرف آقا کوچک خان شخصی به حکومت استر آباد فرستاده شود . در صورتیکه دو سه نفر خوانین استر آباد خود را از آقا کوچک خان محترم شناخته فریفته او نخواهند شد نماینده مشارالیه مراجعت به گموش تپه نمودند .

منبع : مخابرات استر آباد نامه ( گزارشهای حسینقلی مقصود لو وکیل الدوله ) ، به کوشش : ایرج افشار .محمد رسول دریا گشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

قيات خان
 
قيات خان حدود 1754 در كو موش دپه يا حسنقلي از مادر زاده شده است خان تركمن هاي حاشيه درياي خزر را ، قياس بگ ، قياس بك هم مي گويند . از گذشته هاي دور قيات خان اطلاعي در دست نيست . وي از ميان توده مردم بپا خاسته و فرزند يك آهنگر ماهر بود . وي خود نيز مدتي به حرفه ي آهنگري مشغول بوده مكان هاي زندگي وي كوموش دپه ، حسنقلي ، چله كن بوده است . ياغشي محمد و قادير محمد فرزندان قيات خان بودند . براي اولين بار نام او به سال 1813 ميلادي مطرح مي شود . تركمن هاي گرگان و اترك در همان سال به جنبش اعتراضي گسترده اي عليه فتحعلي شاه قاجار دست مي زنند . بعد از خاتمه جنگ ايران و روسيه قيات خان با گروهي از همرزمانش به عنوان نماينده مردم خود جهت پاره اي  مذاكرات  به قفقاز اعزام  مي شود . بعد از اين واقعه وي شهرت تاريخي كسب مي كند . در ادامه وي در جهت گسترش روابط تجاري آستراخان ، باكو و ايران تلاش وسيعي انجام داده و به عنوان خان تركمنهاي حاشيه دريا مطرح مي شود . قيات خان بين سالهاي 1821-1819  با نيروهاي م.ي . پو نو ماريود و ن.ن.موراويو در سال 1836 با نيروهاي گ. س. كارلين همكاري مي كند با همان امتياز به سهولت به اداره مركزي قفقاز كه در تفليس مستقر بود وارد مي شود . بين سالهاي 20و 30 قرن نوزدهم قيات خان وپسرانش ، به عنوان تاجران بزرگ منطقه در مسير دريايي استر آباد ، مازندران ، گيلان ، باكو و آستراخان به فعاليت تجاري مشغول بودند ، فعاليتهاي تجاري نتيجه مثبتي به بار نمي آورد و تجارت قيات شكست مي خورد . غارت و دزدي در دريا و سواحل اوج مي گيرد . تاجران يكي پس از ديگري كشته مي شوند بدين صورت روابط ايران و روسيه رنگ مي بازد . وجود منابع عظيم مالي و طبيعي عوامل اسلسي به وجود آمدن تنش و مخاصمات فيمابين بود . رقابت سختي از يك طرف بين روسيه و ايران و از طرف ديگر بين ايران و قيات خان براي دستيابي به اين منابع عظيم ثروت در مي گيرد . دشمن اصلي قيات خان در اين رقابت مير باقر اف ايراني الاصل بود كه تابعيت روسيه را بنا به دلايل تجاري پذيرفته بود . هدف نهايي او اخراج قيات خان از فعاليتهاي بازرگاني و همچنين نابودي ايشان بود . بدون شك قيات خان و فرزندانش قرباني رقابت نا عادلانه تجاري شدند . سال 1821 ميلادي قيات خانت يكي از فرزندان خود را به دانشگاهي كه براي آسيايي ها در تفليس گشايش يافته بود اعزام مي كند . فرزند ديگرش قادير محمد و نوه هاي خود را در مدرسه مسانك پتر بورك تفليس به فراگيري علوم مي گذارد . قيات خان داراي مهر و نشان مخصوص به خود بود كه روي آن تصوير اسبي نقاشي شده بود . تابستان سال 1842 ميلادي براي قيات خان و فرزندانش سال ناگواري بود . تمهيدات روابط تجاري با روسيه به رهبري قيات خان و فرزندانش حكومت ايران به خصوص محمد شاه قاجار را هراسان مي كند .  ايران آن منطقه را جزء لاينفك خاك خود قلمداد مي كرد به همين دليل شاه و حكومت ايران به هر طريقي راههاي نابودي قيات خان و فرزندانش را دنبال مي كنند . تاجران ايراني در فروش نمك ، ماهي و نفت بر عليه قيات خان متحد مي شوند . در سال 1842ياغشي محمد خان توسط نيروهاي روسي به زندان مي افتد . زنداني شدن فرزندان قيات خان در واپسين سالهاي زندگي براي او ضربه سختي بوده است . او با توجه به گذشت 80 سال از زندگيش از حاكم قفقاز درخواست كتبي براي بازگشت خود و فرزندش به وطن به عمل مي آورد . او زنداني شدن فرزندش را ناشي از سوء تفاهم دانسته ، به باكو باز مي گردد. شش ماه در باكو به حالت قرنطينه مي ماند . دادخواهي هاي مستمر او گوش شنوايي نمي يابد . قيات خان در اواسط مارس 1842 ميلادي به علت ناتواني و كهولت سن با از دست دادن بينايي چشمانش در سن 89 سالگي در زندان تفليس غريبانه از دنيا مي رود .

از کتاب سرداران ترکمن برگردان به فارسی عبدالعظیم مامی زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

ميان اهلي «گمش تپه» گدايي و سئوال عيب است. در اين قريه، هيچ گدا ديده نمي شود، گمش تپه داراي سه هزار خانوار است و به يازده محله تقسيم شده و در هر محله مسجدي است كه همه از چوب ساخته شده مگر دوتاي آنها كه از سنگ و داراي استحكام است. اين دو مسجد سنگي، و يكي از مساجد چوبي نسبتاً مهم ترند، و محل نماز جماعت و وعظ مي باشند. اشغال منبر و پيشنمازي در اين شهر اينقدرها جنجال و حرص توليد نمي كند. شغل موعظه را اشخاص محدود و متنفذي به خود اختصاص نداده اند. هركس مي تواند به منبر رفته، وعظ نمايد مشروط بر آنكه اهل سواد و تقوي باشد. علت آنهم، بنابر قول تراكمه، نبودن اوقاف است. مي گفتند ما وقف نداريم و راحت هستيم، مواعظ علماي ما از روي كمال بيغرضي و سادگي است .

منبع :کتاب سفرنامه مازندران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

سند شماره ۸۰:تقاضاي تجار گمش تپه براي ايجاد بلديه و پستخانه در منطقه مذكور

منبع :

فهرست اسناد کتاب
اسنادي از اصناف 
وانجمنهاي دوره رضاشاه، در دو جلد
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

ايراني بودن
پاسخ موحد به ميرفندرسكي درپيرامون نظام حقوقي درياي خزر
• آقاي ميرفندرسكي امري اين قدر مهم (تقسيم دريا ميان دو دولت روسيه و ايران ) راكه بدون معاهده رسمي وتصويب آن توسط مقامات قانوني دوكشور ذينفع انجام پذير نيست ،مي خواهند با نقل قول از دوكاپيتان كشتي يا با استناد به نوشته يك افسر نيروي انتظامي كه وظيفه حفاظت جنگلها ومنابع طبيعي را عهده دار بوده است
به اثبات برسانند
078369.jpg
اشاره:
درج مطلبي مربوط به نظام حقوقي درياي خزر به قلم محمدعلي موحد حقوقدان برجسته كشور درايران سياسي مورخ ۱۷تير ۱۳۸۱ نقد گيو ميرفندرسكي را به همراه داشت كه درايران سياسي مورخ ۷مرداد ۱۳۸۱ چاپ شد. اينك آقاي موحدكارشناس ارشد حقوق به نوشته ميرفندرسكي پاسخ گفته است كه درپي مي خوانيد.
مقاله آقاي گيوميرفندرسكي را درشماره مورخ ۷مرداد ۱۳۸۱ ايران سياسي خواندم. درپاسخ آن به بيان چندنكته زير اكتفا مي كنم:
۱ـ آقاي ميرفندرسكي در نوشته خود مرا به لقب «كارشناس و مورخ حقوقدان برجسته دولت ايران» مفتخر فرموده اند تا اينگونه وانمود كنند كه من «دربحث خود همانند وكيل حكومت ايران كه موضع آن براساس سياست دولت ايران ترسيم مي شود وخود وي نيز به شكل دادن آن كمك كرده است، ورود مي كنم.
اين شيوه برخورد درست دريك بحث علمي نيست. موضوع بحث ما بود يا نبود خطي است به نام «آستاراـ حسنقلي » و در روايت اخير آقاي ميرفندرسكي : «آستارا ـ گمش تپه» كه ادعا مي شود چنين خطي درتاريخي نامعين و به موجب سندي نامعلوم به عنوان مرز دريايي ميان ايران و شوروي توسط آن دو دولت به رسميت شناخته شده است .
امر از دوشق خالي نيست. يا چنين خطي هست واين ادعا درست است و يا چنين خطي نيست وادعاي مبتني بر آن هم درست نيست. آقاي ميرفندرسكي طرف اثبات را گرفته اند كه با مواضع دولتهاي آذربايجان و قزاقستان و كمپانيهايي كه به تحصيل امتيازات نفتي در درياي خزر نايل آمده اند مطابقت دارد.
من طرف نفي را گرفته ام كه با مواضع دو دولت روسيه وايران مطابقت مي كند. نه لازم است من ايشان را وكيل كمپانيهاي نفتي و دولتهاي خارجي بخوانم ونه ايشان بكوشند، تا با اعطاي سمت يا لقبي كه من فاقد آنم، دراعتبار يك بحث علمي وحقوقي خدشه وارد آورند.
درهرحال براي راحتي خيال ايشان عرض مي كنم كه من درطول مدت كمابيش ۲۳سال كه از انقلاب مي گذرد فقط دوبار به وزارت خارجه ايران دعوت شده ام وجزاين دوبار ـ كه بعد از اجلاس اخير سران كشورهاي ساحلي خزر در عشق آباد، درجمع عده اي از استادان و صاحب نظران حقوقي به آنجا رفتم ـ نه هيچ مقام دولتي درباره خزر، نظري از من خواسته و نه به هيچ صورت رسمي يا غيررسمي درهيچ يك از مذاكراتي كه تقريباً از ده سال پيش درميان دولتهاي ذينفع جريان داشته است دخيل بوده ام.
۲ـ كسي آمده و مدعي شده است كه آقاي ميرفندرسكي دركتاب خود شايعه اي را نقل كرده اند كه گويا گورباچف وقتي عروسي كرد ماه عسل خود را دريك كشتي تفريحي روي درياي خزر برگزار كرد.
ما به كتاب آقاي ميرفندرسكي مراجعه مي كنيم چنين حكايتي درآن نمي يابيم. از خود ايشان مي پرسيم تكذيب مي كنند كه آن حكايت را نوشته باشند. از گورباچف مي پرسيم مي گويد آن شايعه از بيخ وبن دروغ بوده واو اصلاً درعمر خود سفري با كشتي در درياي خزر نداشته است. حكايت خط آستارا ـ حسنقلي و توافق برسرتقسيم دريا ميان ايران و شوروي يك چنين چيزي است . درمعاهده نامه هاي رسمي دولتين اثري از آن نيست. دو دولت روسيه و ايران هم كه به ا صطلاح صاحبان عله يا دوطرف اصلي آن توافق ادعايي هستند تكذيب مي كنند كه چنان توافقي درميان بوده است . حالا آقاي ميرفندرسكي امري اينقدر مهم را كه بدون معاهده رسمي و تصويب آن توسط مقامات قانوني دوكشور ذينفع انجام پذير نيست، مي خواهند با نقل قول از دوكاپيتان كشتي يا با استناد به نوشته يك افسر نيروي انتظامي كه وظيفه حفاظت جنگلها و منابع طبيعي را عهده دار بوده است به اثبات برسانند.
مگر درايران ودراتحاد شوروي آن زمان ، چه بلبشويي حاكم بود كه توافق بسيارمهمي چون تقسيم درياي خزر را بدون گذشتن از مراحل قانوني و زيرجلي انجام پذير گرداند تا حالا آقاي ميرفندرسكي مجبور شوند كه براي اثبات آن به اينگونه استنادها توسل جويند!
۳ـ من كتاب آن ا فسر انتظامي را كه مورد استناد آقاي ميرفندرسكي است ندارم. در كتابخانه هاي بعضي از دانشكده ها و كتابخانه مركزي شركت ملي نفت ايران هم كه مراجعه كردم آن كتاب را نداشتند. سراغ ناشر (شركت انتشارات علمي ) را گرفتم معلوم شد چندين سال پيش منحل شده وديگر وجود ندارد. اما اگر يك افسر نيروي انتظامي در ۱۳۵۰ مطلبي را كه آقاي ميرفندرسكي مدعي آن است نوشته و زير نظر مقامات بالاتر ارتش وساواك به چاپ رسانيده است چنان مطلبي نمي تواند محرمانه باشد. پس، آن پنهانكاري كه آقاي ميرفندرسكي دركتاب خود مدعي آن است واقعيت نداشته ودليلي درميان نبوده است كه هردو دولت ايران و شوروي (ومخصوصاً دولت شوروي) از افشاي آن خودداري نمايند.
۴ـ آقاي ميرفندرسكي مي نويسند: «حداقل در دو مورد دو ايراني سابق ، در نوشته هاي خود درسالهاي ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ تصريح كردند كه خط آستارا ـ گمش تپه خط مرزي ايران و اتحادشوروي درسالهاي گذشته بوده است ».
اولاً ايراني سابق و لاحق ندارد. ايراني در هر جا كه باشد ايراني است. ايراني بودن ديروز و امروز برنمي تابد. ثانياً از آن دو ايراني كه ايشان نام برده اند يكي آقاي علي گرانمايه است كه مقاله ايشان در شماره تابستان ۱۹۹۵ فصلنامه Central Asia Quarterly هم اكنون در پيش روي من است و من از جرأت و جسارت آقاي ميرفندرسكي در عجبم كه چنين نسبتي را به محقق ارجمند آقاي گرانمايه مي دهند. آقاي گرانمايه در بخش پاياني مقاله خود زير عنوان «نتيجه گيري» نظر خود را بدين گونه بيان مي كنند:
Opponents of the Iranian version who believe that the Caspian Sea was divided in the past do not have a legally- founded argument. A Kazakh claim that the Caspian Sea was divided by the ۱۹۴۰ Soviet- Iranian Agreement along an imaginary line between Astara and Hassan Quli42 is an obvious misunderstanding.
The reference to the Astara- Hassan Quli line was not made in the 1940 agreement, but in the Soviet - Iranian Aviation Agreement of 1964, which designated the line not as an international border in the Caspian sea, but as a demarcation between Flight Information Regions. «مخالفان تز ايران كه مي گويند درياي خزر در گذشته تقسيم شده بود به لحاظ حقوقي دليل محكمي در دست ندارند. ادعاي قزاقها كه درياي خزر به موجب قرارداد ۱۹۴۰ با خطي خيالي از آستارا تا حسنقلي تقسيم شده مبتني بريك سوء تفاهم آشكار است. از خط آستارا ـ حسنقلي در قرارداد ۱۹۶۴ ايران و شوروي سخن رفته كه موضوع آن مشخص كردن نواحي اطلاعات پروازها است و ارتباطي به تعيين مرز بين المللي در درياي خزر ندارد».
۵ـ ايراني ديگر مورد نظر آقاي ميرفندرسكي كه از او نام برده اند آقاي احمد احراراست كه گويا در شماره ۶۳۱ كيهان چاپ لندن از خط آستارا ـ گمش تپه ياد كرده اند. خوشبختانه آقاي ميرفندرسكي بلافاصله افزوده اند: «مستند آقاي احرار به اين مطلب اظهارات آقاي احمد ميرفندرسكي معاون سابق وزير امور خارجه و سفير ايران در اتحاد شوروي و كارشناس سرشناس كشور در زمينه روابط ايران و اتحاد شوروي بود». پس نوشته آقاي احرار را ـ بر فرض كه ايشان چنين مطلبي نوشته باشند ـ نمي توان به عنوان سندي مستقل جا زد. من معذرت مي خواهم كه چنين لحني را به كار مي برم زيرا آنچه آقاي ميرفندرسكي به آقاي علي گرانمايه نسبت داده اند نشان مي دهد كه به نقل قولهاي ايشان نمي توان اعتماد كرد. ايشان در جوابيه اخير مطلبي را به خود من نسبت داده اند كه حقيقت ندارد. ايشان مرقوم فرموده اند: «وي عقيده دارد كه قرارداد تركمانچاي ۱۸۲۸ نخستين سند قانوني راجع به نظام حقوقي درياي خزر است. اما پيش از قرارداد تركمانچاي، قرارداد گلستان ۱۸۱۳ كه در آن ذكر مي شود تنها كشتي هاي روسي مي توانند در آبهاي درياي خزر آمد و شد كنند وجود داشته است.»
ايشان كه جواب مقاله ۱۷ تيرماه ۱۳۸۱ را مي نويسند لابد آن را خوانده اند كه در همان آغاز سخن گفته ام: سلسله نسب نظام حقوقي درياي خزر را «بايد از عهدنامه گلستان ۱۸۱۳ پي گرفت كه نقطه پاياني جنگي ده ساله ميان ايران و روسيه بود و در نتيجه آن نواحي وسيعي در قفقاز، شامل داغستان و گرجستان و باكو و گنجه و شروان و تالش شمالي، از ايران جدا افتاد و هم به موجب اين عهدنامه بود كه ايران حق داشتن سفاين جنگي در درياي خزر را از دست داد».
اين نمونه ها نشانگر آن است كه ايشان در روايتهاي خود چندان پايبند صحت و امانت نيستند و از همين رو است كه من از جناب آقاي احمد ميرفندرسكي استدعا مي كنم لطف كنند و توضيح كافي درباره عبارت آخر نامه اي كه آقاي گيو ميرفندرسكي از قول ايشان آورده اند مرقوم فرمايند. ايشان البته بهتر مي دانند كه قراردادهايي از اين قبيل كه مورد بحث است گذشته از آنكه بر وفق قوانين داخلي ايران و شوري مي بايستي به تصويب مقامات قانونگذاري دو كشور برسد بروفق مقررات منشور ملل متحد نيز در دبيرخانه سازمان ملل مي بايستي ثبت شود. بحث من از يك واقعيت تاريخي است و من نظر خود را گفته ام و آن قسمت از مطالب آخر مقاله آقاي ميرفندرسكي كه از «سياستهاي سردرگم» وزارت خارجه ايران شكايت دارد جوابش با من نيست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

اثبات وجود خط آستارا ـ کمیش دپه
* اشاره:
انتشار مقاله آقاي محمدعلي موحد در ايران سياسي ، تحت عنوان «درباره نظام حقوقي درياي خزر» كه در واقع نقد ديدگاه هاي كتاب «تاريخ سياسي درياي خزر» بود، باعث شد كه نويسنده كتاب، آقاي ميرفندرسكي نيزدر پاسخ به آن مقاله، نوشته اي را تهيه كند.
دكتر گيوميرفندرسكي، كارشناس تاريخ حقوق،وكيل بين الملل و فرزند احمد ميرفندرسكي وزير امورخارجه ايران پيش از وقوع انقلاب است. وي در سال ۱۹۸۵ از مدرسه حقوق بين الملل فلچر آمريكابادفاع از تز دكتري خود در مورد تجزيه وتحليل حقوقي وضع جزيره تنب فارغ التحصيل شده است. برخي از كتابها ونوشته هاي وي عبارتند از :
تاريخ سياسي درياي خزر، سيرحاكميت خزر، تحليل حقوقي مالكيت جزاير تنب و وضعيت دعاوي متقابل درحقوق بين الملل.
ايران سياسي از آقاي آرمان سيف اللهي آذرنمين كه زمينه تهيه اين مقاله را فراهم و نسبت به ترجمه آن مبادرت كرده اند، تشكر مي كند.
من از اينكه آخرين كتاب من تحت عنوان «تاريخ سياسي درياي خزر» توجه آقاي موحد يك كارشناس و مورخ حقوقدان برجسته دولت ايران را به خود جلب كرده است، خوشحال هستم. من به موجود بودن خط مرزي آستارا ـ گمش تپه به واسطه انبوهي از مستندات اعتقاد دارم و مي خواهم در اينجا اين مستندات رامرور كنم.
تاريخچه بحث
در ۱۴ مه ۱۹۵۷ ايران و اتحاد شوروي،قرارداد راجع به نظام حاكم بر مرزهاي ايران و شوروي و روسيه و حل اختلاف ها وحوادث مرزي را در مسكو امضا كردند United nations treaty series,Vol.457:1963,pp.212-246) اين قرارداد نحوه فعاليت كميسيون علامت گذاري مرزهاي ايران و شوروي را در برداشت كه براساس قرارداد ۱۹۵۴ در موردمرزهاي دو طرف تشكيل شده بود. پروتكل راجع به اين قرارداد (UNTS,p.248) نظام زير را تجويز كرده است: مرزهاي ايران و اتحاد شوروي از ميله شماره صفر در محل تلاقي مرزهاي ايران ـ اتحاد شوروي وتركيه در غرب آغاز و به ميله شماره ۲۷۲ در محل تلاقي مرزهاي شوروي ـ ايران و افغانستان در شرق منتهي مي شود. ميله شماره ۱۴۴ اين خط مرزي در انتهاي مرزهاي خاكي غربي در آستاراچاي را در كناره درياي خزر نشانه گذاري كرده است. ميله بعدي، ميله شماره ۱۴۵‎/۰ است كه در شمال گمش تپه (جنوب ايستگاه ماهيگيري شماره ۱ اتحاد شوروي ) قرار دارد و در جهت شرق در تركمنستان امتداد داده شده است. اين تصوري درست خواهد بود كه همانند خط هاي مستقيم حاصل از اتصال علامت هاي مرزي در طول مرزهاي ايران و اتحاد شوروي ،مرز ايران و اتحاد شوروي در درياي خزر نيز خط مستقيمي حاصل از اتصال علامت هاي ۱۴۴ و ۱۴۵ باشد.
منابع واستنادات
من نخستين كسي نيستم كه خط آستارا ـ گمش تپه را به عنوان مرزايران واتحادشوروي معرفي مي كنم. من در تحقيقات خود به بيانيه هايي از يك وزير سابق امور خارجه واتحاد شوروي ،مرز ايران واتحاد شوروي ، يك ديپلمات سابق ايران ودو افسر ارشد نيروي درياي ايران و بيانيه ۱۹۷۱ مندرج در كتاب راهنماي ايران aU.S.government publication , citing iranian officials اشاره كرده ام.
اما بهترين توصيف از مرزهاي ايران واتحاد شوروي در كتاب «شناخت درياي مازندران» نوشته سرهنگ كمال محمود زاده مطرح شده كه در سال ۱۹۷۱ انتشار يافته است. رجوع به توصيف سرهنگ محمودزاده كفايت مي كند زيرا وي رئيس شعبه اي از نيروهاي مسلح ايران بوده كه وظيفه حفاظت از جنگل ها وديگر منابع طبيعي را برعهده داشته است؛اين كار بسيار شبيه به وظايف رنجرها يا يك نيروي انتظامي محيط زيست بوده است. اين كتاب را كه در مه۱۹۷۱ (خرداد۱۳۵۰) انتشارات علمي در تهران منتشر كرده، مورد تأييد سرلشكر محمود صادقيان رئيس سازمان جغرافيايي ملي ايران، يكي از نهادهاي وابسته به وزارت جنگ ايران نيز قرار گرفته است. اگر گروهي باشند كه بهتر و بيشتر از ديگران درباره مرزهاي كشور بدانند. اين گروه، نظاميان هستند كه وظيفه پاسداري از مرزها و دفاع از سرزمين مادري بويژه در مقابل دشمنان احتمالي در شمال به آنها سپرده شده است. در بحث تحت عنوان «مرزهاي دريايي شمال ايران» محمودزاده مي نويسد: «مرزهاي ايران و اتحاد شوروي» از مرزهاي خاكي و دريايي، از ساحل شرقي به غربي درياي خزر تشكيل مي شود. در واقع مرزهايي غير از مرزهاي دريايي، بر روي خشكي و رودخانه ها ترسيم و علامت گذاري شده اند. براساس نوشته هاي محمودزاده، حدنهايي مرز خاكي، در ساحل غربي درياي خزر، ميله شماره۱۴۴ و در محلي است كه رودخانه آستارا چاي وارد دريا مي شود. محل شروع مرزهاي خارجي در ساحل شرقي درياي خزر نيز ميله شماره۱۴۵ است كه در فاصله ۲‎/۲كيلومتري از جنوبي ايستگاه ماهيگيري اتحاد شوروي در خليج حسن قلي قرار دارد. محمودزاده با ارائه اين مقدمه يادآور مي شود: «مرز دريايي در شمال ايران از ميله شماره۱۴۴ در آستارا آغاز و به ميله شماره۱۴۵ منتهي مي شود. بنابراين طول مرزهاي دريايي ايران در درياي خزر ۷۰۰كيلومتر است. هيچ علامت ديگري در بين علامتهاي ۱۴۴ تا ۱۴۵ نصب نشده است و نيازي نيز به علامت هاي اضافي نيست. آبهاي موجود ميان اين خط مرزي و سواحل ايران حدود يك ششم درياي خزر است و به ايران تعلق دارد. خط مرزي بين دو علامت مرزي، توسط نيروهاي مرزبان پاسداري نمي شود. تنها هرازگاهي از اين خط مرزي تكه هاي چوب و الواري كه بر اثر طغيانهاي رودخانه ولگا آورده شده اند و همچنين كشتي هاي سرگرداني كه هدايت خود را از دست داده بودند عبور مي كردند.»
محمودزاده مي نويسد: «از اين خط همچنين ماهي هاي خاويار گرانبهايي كه براي تخم گذاري به رودخانه هاي ما مي آيند اما در نهايت اسير تورهاي ماهيگيران ايراني مي شوند، عبور مي كنند.» به دنبال فروپاشي اتحاد شوروي، دولت ايران به داشتن سهم بزرگتري از درياي خزر و بيشتر از حدودي كه در چارچوب محدوده خط آستارا ـ گمش تپه وجود داشت، معتقد شد. اما حداقل در دومورد، دوايراني سابق در نوشته هاي خود در سالهاي۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ تصريح كردند كه خط آستارا ـ گمش تپه خط مرزي ايران و اتحاد شوروي در سالهاي گذشته بوده است. آقاي علي گرانمايه در سال۱۹۹۵ درباره وجود خط مرزي هوايي ميان ايران و اتحاد شوروي نوشته اي را منتشر كرد و در سال۱۹۹۷ توسط آقاي محمدرضا جليلي در مقاله اي تحت عنوان (درياي خزر ـ دورنماي ايران) در نشريه CEMOTI چاپ پاريس مورد استناد قرار گرفت. همچنين در سال۱۹۹۶ آقاي احمد احرار طي نوشته اي در شماره۶۳۱ كيهان چاپ لندن ازخط آستارا ـ گمش تپه به عنوان يك خط مرزي كه براساس يادداشت هاي ديپلماتيك بين آقاي آرام وزير امورخارجه ايران و آقاي پكف سفير اتحاد شوروي در تهران مقرر شده است، ياد كرد. مستند آقاي احرار به اين مطلب، اظهارات آقاي احمدميرفندرسكي معاون سابق وزير امورخارجه و سفير ايران در اتحاد شوروي و كارشناس سرشناس كشور در زمينه روابط ايران و اتحاد شوروي بود.
بر اين اساس، خط آستارا ـ گمش تپه حاصل ابداع من نيست. ديگران درباره آن نوشته و سخن گفته اند و من تنها به ذكر اين مستندات پرداخته ام.
دونقطه عزيمت متفاوت
بحث درباره درياي خزر ياخط آستارا ـ گمش تپه چنان است كه افراد خردمند بايد مخالفت هاي خردمندانه را نيز درباره آن ارائه كنند. عدم انطباق نظرهاي من و آقاي موحد از دوموضع ريشه مي گيرد. نخست آنكه آقاي موحد در بحث خود همانند يك وكيل حكومت ايران كه موضع آن بر اساس سياست دولت ايران ترسيم مي شود و خود وي نيز به شكل دادن آن كمك كرده است ورود مي كند. من تنها به ذكر مستندات اكتفا كرده و اجازه داده ام كه خود آنها سخنشان را بگويند. مسأله دوم در آن است كه آقاي موحد و كساني نظير وي به اشتباه عقيده دارند كه شيوه اثبات چنين مسائلي «رد هرگونه شك خردمندانه» است. برخلاف اين اصل، در حقوق بين الملل زماني كه بحثي مانند وجودخط آستارا ـ گمش تپه يا ديگر مسائل راجع به حاكميتي به ميان مي آيد، كثرت مستندات براي ايجاد يك ادعا كافي است.
نقش آقاي موحد به عنوان يك حامي و وكيل، وي را از اظهارنظر درباره هرگونه دليل ومدركي كه مي تواند موضع وي را به چالش بكشاند بازمي دارد. براي مثال وي عقيده دارد كه قرارداد تركمانچاي (۱۸۲۸) نخستين سند قانوني راجع به نظام حقوقي درياي خزر است. اما پيش از قرارداد تركمانچاي، قرارداد گلستان (۱۸۱۳) كه در آن ذكر مي شود تنها كشتي هاي روسي مي توانند در آبهاي درياي خزر آمد و شد كنند، وجود داشته است. همچنين قرارداد سنت پترزبورگ (۱۷۲۳) كه در آن ايران بخشي از حقوق خود در درياي خزر را به روسيه واگذار كرده است وجود دارد. ضمناً انحصار ناوگان روسيه بر درياي خزر كه آقاي موحد در نوشته خود به آن اشاره كرده، بر عليه ايران كه هيچ گونه ناوگاني در درياي خزر نداشته، نبوده بلكه هدف آن جلوگيري از دسترسي تركهاي عثماني به درياي خزر از طريق ايران بوده است. آقاي موحد اظهارداشته است كه قضيه حقوقي خليج فونسكا Fonseca مي تواند نمونه خوبي براي ايجاد شرايط نظام مشاع يا مالكيت مشترك بين كشورها در يك حوزه مشترك همجوار باشد. اين مسأله مي تواند در چارچوب به دست آوردن حق انتفاع در طول روزگاران به وجود بيايد و تنها با شرايط حاكم بر قضيه فونسكا منطبق است. از نقطه نظر تاريخي حق انتفاع يا گذر زمان در درياي خزر، زمينه ايجاد مالكيت مشترك در درياي خزر را به وجود نياورده است و در مقابل، روسيه در تلاش براي تماميت طلبي و ايران در جست وجوي امتيازخواهي بوده است. بنابر اين در قرارداد بازرگاني و كشتيراني ايران واتحاد شوروي (۱۹۴۰) مسكو حق انحصاري ماهيگيري در حوزه ده مايلي سواحل ايران را براي طرف مقابل به رسميت شناخته است زيرا ماهيگيران ايراني، امكان معيشتي خود را با رفتارهاي خودسرانه شركت ماهيگيري ايران و شوروي كه ماهيگيري در جنوب درياي خزر را به انحصار خود درآورده بود، از دست مي دادند.
آقاي موحد خوب مي داند كه قضيه خليج فونسكا شباهت بسيار كمي به وضع درياي خزر دارد. براساس ماده (د) (۱) ۳۸نظام نامه دادگاه بين المللي داوري، پرونده هاي دادگاه تنها ابزار مساعدت كننده براي تبيين مقررات حقوقي هستند. منابع اوليه حقوقي يك نظام اثبات گرا، عهدنامه ها و عرف هستند. تنها پرونده دادگاه بين المللي برخلاف اين اصل، دعواي راجع به فلات قاره درياي شماره در سال۱۹۶۹ است كه در آن، دادگاه طرفهاي دعوا را به حل و فصل اختلافها در حوزه فلات قاره از طريق مذاكره ميان آلمان، هلند و دانمارك فراخواند.
سياستهاي سردرگم
من از اينكه هفت سال پيش، زماني كه ايران نيازمند يك سياست واقع گرايانه در مورد درياي خزر بود، حتي يك بحث آزاد معتدل در مورد مواضع مختلف راجع به درياي خزر انجام نشد و به جاي آن وزارت امورخارجه ايران مواضعي حساب نشده با اتكايي اندك بر قانون ياحقايق اتخاذ كرد، متأسف هستم. براي نمونه هنوز هم مشخص نيست كه وزارت امور خارجه خواستار ۲۰درصد از كل درياي خزر يا ۲۰درصد از تمام ذخاير آن است و اينكه خواستار برابري است يا انصاف؟ همچنين مشخص نيست چگونه وزارت امورخارجه ايران به اين باور رسيده است كه در چارچوب عنوان «درياچه بين المللي» هر طرف ساحلي، بايد حقوقي برابر بر آن داشته باشد همچنين بايد مشخص شود كه وزارت امور خارجه ايران چگونه ترجيح داده است كه به جاي نظام حقوقي اسناد۱۹۵۲ و ۱۹۶۲ به نظام حقوقي مبتني بر قراردادهاي۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ بين ايران و اتحاد شوروي بازگردد؟ همچنين تاكنون مشخص نيست كه چرا وزارت امورخارجه ايران به پذيرش وجود يا انتشار يادداشت آرام ـ پكف اقدام نكرده است؟ تاكنون نيز مشخص نيست كه چرا وزارت امورخارجه ايران به انتشار رويه هاي عملي كميسيون علامت گذاري مرزي كه براساس قرارداد۱۹۵۴ تشكيل شده بود، اقدام نكرده است؟ تا به امروز مشخص نيست كه چرا وزارت امورخارجه ايران نمي تواند به پذيرش وجود خط آستارا ـ حسن قلي (ترجيحاً گومش تپه) به عنوان نقطه آغاز دعاوي بيشتر در چارچوب خطوط پيشنهاد شده در مقالات اينجانب تحت عنوان «سير تكامل حاكميت در درياي خزر» كه در سال۱۹۹۹ توسط انتشارات مارتين نيويورك منتشر شده است، اقدام كند؟ در پايان توصيه مي شود وزارت امور خارجه ايران به جاي گسترش و توسعه مواضع قابل بحث خود از موضعي سرسختانه و انعطاف ناپذير (مبتني بر داشتن ۲۰درصد از منابع يا هيچ چيز ديگر) كه در نهايت و همانطور كه در اجلاس آوريل۲۰۰۲ در عشق آباد شاهد آن بوديم باعث خواهد شد ديگر كشورهاي حوزه درياي خزر به سادگي به خواسته هاي خود دست يابند، مواضع واقع بينانه تري را اتخاذ كند.
گيوميرفندرسكي
مترجم: آرمان سيف اللهي آذرنمين
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

آبسکون
نویسنده: جعفر شعار صادق سجادی 1

آبَسْكون، يا آبُسْكون، آبِسْكون، جزيره يا بندرگاهي كهن در جنوب شرقي درياي خزر و شمال باختري استراباد در مصبّ رود گرگان كه جغرافي‌دانان متقدم طول شرقي آن را 79 و 45 و عرض شمالي آن را 37 و 10 يا 15 تعيين كرده‌اند (ابوالفدا، 36؛ وثوق زماني، 29، به نقل از خواجه نصير). با اينهمه، اكنون محل دقيق آن شناخته نيست و كساني آبسكون را در محل روستاي خواجه نفس كنوني يا جزاير آشوراده مي‌دانند، يا احتمال مي‌دهند كه با رود سكاندا در هيركانياي قديم كه بطلميوس از آن ياد كرده مربوط بوده است (ايرانيكا؛ دانشنامه)، اين نظر و احتمال بر آگاهيهاي قطعي تاريخي تكيه ندارد، ولي حدس بارتولد كه آن را در حدود گمش تپه يا گميشان مي‌داند، با توجه به طول و عرض جغرافيايي اين دو منطقه، از اعتبار بسيار برخوردار است، خاصه كه محتمل است مقصود ملاشيخعلي گيلاني (ص 50) از تميشة نزديك ابسكون، همين گميشان يا گميشه باشد. گذشته از آن، روايات مورخان و جغرافي‌دانان در اينكه آبسكون بندرگاهي بر كران دريا يا يكي از جزاير خزر بوده است، با يكديگر اختلاف دارد و ترجيح يكي بر ديگري خالي از دشواري نيست. به هر حال، برخي آن را جزيره دانسته‌اند (مستوفي، 239؛ جويني، 2/115؛ بناكتي، 240). از سوي ديگر، محمد خوارزمشاه هم بايست به جزيره‌اي گريخته باشد تا از دست مغولان در امان بماند، خاصه كه گفته‌اند مغولان حتي كشتي او را كه به سوي آبسكون «از جزاير دهانة نهر گركان در داخل درياي خزر» مي‌رفت (اقبال، 424) تيرباران كردند، اما از قراين ديگر تاريخي، از جمله اشارت دو مأخذ كهن (مسعودي 2/25؛ اصطخري، 173) و نيز نقشه‌هاي جغرافي‌داناني چون ابن حوقل و اصطخري و نقشه‌اي كه در آغاز سدة 4ق/10م تهيه شده بر مي‌آيد كه آبسكون بندرگاهي پراهميت بوده است و همين اهميت سبب شده كه درياي خزر، نام آن را برگيرد و در بسياري از مآخذ تاريخي از آن به نام درياي آبسكون ياد شود؛ شايد كليد حل اين تناقض اين نكته باشد كه «جزيرة درياي آبسكون» را از باب حذف و اضمار، جزيرة آبسكون ناميده‌اند.
دربارة پيشينة تاريخي اين بندر، آگاهيهاي چنداني به دست نيامده جز آنكه انصاري دمشقي (د 727ق/1327م) تصريح كرده كه بندرگاه آبسكون را قباد ساساني بنا كرده است (ص 226). اگرچه قراين تاريخي كه اين معني را اثبات كند در دست نيست، ولي با توجه به اين معني كه در روزگار قباد تركان به طبرستان حمله كردند و قباد پسر خود كاووس يا كيوس را مأمور سركوب آنان كرد و وي را امارت طبرستان داد، احتمال صحت اين قول را يكسره نمي‌توان نفي كرد، به ويژه آنكه منطقة دهستان در 50 فرسنگي آبسكون، مرز ايلات ترك از قوم غز بوده است (اصطخري، 173، 177؛ بارتولد، تذكره، 2/144) و اينان احتمالاً از همانجا به طبرستان يورش برده‌اند. پس از اسلام نيز اين منطقه كه درگاه گرگان و راه ارتباطي مهمي به شمار مي‌آمده، 3 بار، ميان سالهاي 266ق/880م تا 301ق/913م، آماج يورش روسها و پايگاه حملات بعدي آنان به گيل و ديلم گشته است (ابن اسفنديار، 266؛ مسعودي، 2/20؛ اشپولر، 459).
به هر حال، در سدة 4ق/10م، آبسكون بندري بزرگ و معتبر (ابن حوقل، 325) «و جاي بازرگانان همة جهان» (حدود العالم، 144) بوده كه افزون بر اهميت بازرگاني يعني مركزيت تجارت ابريشم (لسترنج، 404) و پوست و ماهي، خط دفاعي در برابر تركها هم به شمار مي‌رفته (رابينو، 142، 143) و نيز راه ارتباطي شرق خزر به باب‌الابواب، گيلان، ديلم و بسياري از سواحل درياي خزر بوده است. مقدسي (2/525) نيز به آبسكون به عنوان «درگاه گرگان و بارانداز آن دشت پهناور» و به مسجد جامع و بازار و باروي آن اشارت كرده است. اطلاق «مدينه» يا شهر بر ابسكون (مثلاً ياقوت، 1/55، 91؛ حدود العالم، 49) نيز مسلم مي‌دارد كه در آنجا جامعي و منبري بوده است. نيز اصطخري آن را بهترين بندرگاه دانسته است (ص 173). به ناچار اين محل اهميتي داشته كه فخرالدوله بويهي آن را به اضافة گرگان و دهستان به ولايت اميرتاش، سپهسالار معزول سامانيان داده است (مرعشي، 134). اما پيداست كه آبسكون به تدريج اهميت خود را از دست داده، زيرا در سدة 7ق/13م از آن به عنوان «ديهي خرد» بر ساحل دريا ياد گشته است (بكران، 31). ظاهراً نزديك به همان ايام، پس از يورش مغول و شكستن سد جيحون و تغيير مسير آن به سوي خزر (مستوفي، 239؛ بارتولد، گزيدة مقالات، 4؛ اقبال، 427)، به تدريج آبسكون را آب گرفته است (لسترنج، 404). نيز چنانكه هدايت گفته است: آبسكون نام رودي در سه فرسخي استراباد است كه از سوي خوارزم مي‌آيد و به درياي خزر مي‌ريزد و محل ريختن آن را آب سكون نيز گويند (ص 39). همو گويد كه چون اميرزاده مهدي قلي ميرزا حاكم مازندران خواست بركنار دريا بنايي بسازد، آثاري ظاهر شد و هدايت حدس مي‌زند كه آن آثار، بقاياي آبسكون كهن است (ص 30)، اما پس از آن خبري از آثار مزبور يا بندرگاه آبسكون برجاي نيست.

مآخذ: ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، كتابخانة خاور، 1320ش؛ ابن حوقل، ابوالقاسم محمد، صورةالارض، بيروت، مكتبة‌الحياة، ص 324؛ ابوالفدا، اسماعيل، تقويم‌البلدان، به كوشش رنو و دوسلان، پاريس 1840م، ص 438؛ اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمة جواد فلاطوري، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1364ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347ش، ص 170، 182؛ اقبال، عباس، تاريخ ايران، تهران، خيام، 1362ش؛ انصاري، دمشقي، شمس‌الدين محمد، نخبةالدهر، به كوشش مهرن، لايپزيگ، 1923م؛ ص 147؛ ايرانيكا؛ بارتولد. و، تذكرة جغرافياي تاريخي ايران، ترجمة حمزة سردادور، تهران، تونس، 1358ش؛ همو، گزيدة مقالات تاريخي، ترجمة كريم كشاورز، تهران، اميركبير، 1358ش؛ بكران، محمد بن نجيب، جهان نامه، به كوشش محمد امين رياحي، تهران، ابن سينا، 1342ش، ص 81؛ بناكتي، داود بن ابي الفضل، تاريخ، به كوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملي، 1348ش؛ جويني، عطاملك، تاريخ جهانگشا، به كوشش محمد قزويني، ليدن، 1937م؛ حدود العالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ رابينو، ل. سفرنامة مازندران و استراباد، ترجمة غلامعلي وحيد مازندراني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش، ص 405؛ مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، تهران، 1333ش؛ مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1331ق؛ مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب، به كوشش باربيه دومنار، پاريس، 1877م؛ مقدسي، محمد بن احمد، احسن التقاسيم، ترجمة علينقي منزوي، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1361ش؛ ملاشيخعلي گيلاني، تاريخ مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، تهران بنياد فرهنگ ايران، 1352ش؛ وثوق زماني، ابوالفتح، آشوراده و هرات، تهران، نشر گويا، 1363ش؛ هدايت، رضاقلي خان، سفارت‌نامة خوارزم، به كوشش علي حصوري، تهران، طهوري، 1356ش؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم‌البلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م.
منبع : سایت دایره المعارف بزرگ اسلامی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

محمود مرادي گمش تپه

شيوه معمول و متداول در نامگذاري يك منطقه يا محدوده خاص همواره اينست كه كارشناسان و آگاهان امر با بررسي وجوه مختلف شرايط اقليمي اجتماعي و فرهنگي آن منطقه با لحاظ كردن حداقل يك يا چند ويژگي بارز و برجسته نامي در خور و مورد قبول يك جامعه بر آن انتخاب كنند تا از اين رهگذر مردمان آن ديار به آن افتخار كنند . چيزي كه به نظر مي رسد در مورد زادگاه نگارنده اين سطور «كميش دپه» اين اصول نامگذاري رعايت نشده است . كلمه «كميش» به معناي نقره و كلمه «دپه» در مفهوم تپه نام زيباي «تپه نقره» را در اذهان متصور مي كند امري كه با توجه به بافت طبيعي و وجود تپه قديمي در شمال شهر به عنوان نمونه اي از هويت تاريخي آن معقول به نظر مي رسد و نقطه ابهامي جهت كنكاش و تأمل در معناي لغوي اين كلمه در افواه عمومي و نزد پژوهشگران مسايل تاريخي و اجتماعي ايجاد نمي كند . اما در حال حاضر از سوي مسئولين شهري ناهماهنگيهايي در مورد انتخاب كلمه كميش دپه در تابلو سردر ادارات مشاهده مي شود كه گوياي نوعي سردرگمي وتعارض ميباشد. گواه اين مدعا اينست كه در شيوه نوشتاري صحيح نام شهر نه تنها در نمايه هاي اداري بلكه در اسناد مكتوب هويتي اشخاص نيز همواره تفاوت هاي فاحشي مشاهده مي شود كه استفاده از كلمات متنوع گمش تپه ، گمش دفه و كمش دفه تنها بيانگر گوشه اي از اين بي توجهي در استفاده از يك نام واحد رسمي مي باشد كه هر شهروندي مي تواند با قدري تأمل در محيط پيرامون خويش به اين تناقض پي ببرد . اما اين تنها شروع قصه مكرر مظلوميت مردمان اين شهر در موضوع فوق الاشاره مي باشد چرا كه در سطحي يالاتر مدتها قبل كارشناسان به ظاهر خبره در امور تقسيمات كشوري دست به شاهكار بزرگتري زده اند و با ساعتها تأمل و تعمق در نامها و واژه ها واز همه مهمتر از روي دلسوزي براي مردمان اين ديار فراموش شده ! نام نامسماي «گميشان» را براي اين شهر با لحاظ كردن روستاهاي تابعه انتخاب كردند كه راقم اين سطور با بضاعت اندك علمي خويش علي رغم بررسي و استعلام از افراد مطلع و صاحب فن هنوز نتوانسته است به اين حقيقت دست يابد كه نام شهري كه در روزگاران شكوه و رونق خويش به گواه اسناد و مدارك تاريخي و جغرافيايي به «كميش دپه» معروف بوده است چگونه و با استناد به كدام ويژگي بارز و مشهور به يكباره اينگونه مبهم و بي هويت تغيير كند ؟! اصولا چه نيازي احساس مي شد در شرايطي كه مردمان همه جوامع به نوعي در صدد حفظ باورها و تعلقات گذشته خود هستند فارغ از حل ساير مشكلات اقتصادي و اجتماعي اين مردم ، مسئولين امر در آنزمان وقت و انرژي را مصروف اين كار بكنند كه در نقشه رسمي كشورمان اين شهر با نام گميشان شناخته شود . كه از لحاظ مفهوم لغوي و بار معنايي حداقل بر مبناي دانش يوميه و مورد قبول همگان كلمه اي بي هويت و مطرود از نگاه مردم اين شهر مي باشد . در مورد اين كلمه چند ديدگاه وجود دارد از جمله : بعضي از سروران در دفاع از اين نامگذاري معتقدند كلمه گميشان به صورت تركيبي از كلمه گميش (يا به تعبيري مضحك تر گميش ) و پسوند «ان» در معناي مكان مي باشد به بياني ديگر به نوعي گميشان را محل وفور حيواناتي چون گاوميش در زمان هاي نه چندان دور مي دانند كه هيچ توجيه و برهان عقلي در جهت تأييد اين مطلب حداقل از ديدگاه تاريخي وجود ندارد و ادعايي بي پايه است شايد اگر كلمه گميش را در معناي «كميش» (نقره) بكار مي بردند تا حدودي بار معنايي آن به عنوان مكان وفور نقره بيشتر مورد قبول و تأمل بود هر چند كه در صورت وجود چنين ذهنيتي بايد كلمه «كميشان را انتخاب مي كردند تا اين كلكسيون بي معنايي كامل گردد. از سوي ديگر ديدگاهي نيز وجود دارد كه از سوي بسياري از دلسوختگان مسايل خورد و كلان اين شهر از باب طنز ارائه مي شود كه در جاي خود قابل تأمل است ، از ديدگاه آنان گميشان از دو كلمه تشكيل شده است كلمات «گم» و «ايشان» كه با حذف قرينه لفظي «بار» از ديد دستوري مي توان گميشان را اين گونه تعريف كرد «گم باد ايشان» كه خارج از حيطه طنز حداقل اين تعبير را در مورد ديار فراموش شده و گم گشته در عرصه استفاده از امكانات و تسهيلات به حق چندان دور از ذهن نمي دانم . قرار گرفتن در اوج محروميت از لحاظ اقتصادي به دليل عدم اتصال به شاهراه هاي ارتباطي و اقتصادي عدم استفاده بهينه از نعمت درياي خزر جهت تأمين معاش مردم ، بالابودن نرخ بيكاري جوانان شهر ، عدم ارتقاء بخش گميشان به شهرستان عليرغم تلاش هاي مسئولين منطقه به عنوان بزرگترين آرزوي مردم ، انتقال طرح هاي تجاري و اقتصادي به مناطق ديگر علي رغم اعلام رسمي و غير رسمي در جرايد و رسانه ها ، بي توجهي در جهت بازارچه مرزي با كشور تركمنستان به عنوان طرح اقتصادي ، عدم توجه دلسوزانه مسئولين شهري در حيطه هاي اجتماعي و زيست محيطي و غيره و بيانگر اين نكته است كه گميشان به عنوان «مادر شهرهاي صحرا» با مردماني قانع و صادق به توجه و مساعدت بيشتري نياز دارد چرا كه در اوج محروميت و گمنامي به حال خويش رها شده است تا شايد دستي از غيب فرو آيد و ياريگرمان باشد و اين بار به سرمنزل مقصود برساند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

بی تردید یکی از جسورترین مردانی که از ممالک دور برای مطالعه در خصوص آداب و رسوم ترکمن ها حاضر به قبول سخت ترین شرایط روحی و جسمی شده است ، کسی جز آرمینیوس وامبری نمی باشد . او که در ادامه سفر خود در ایران و ترکستان در سالهای ۱۸۵۰ میلادی ( 1010 ه.ق ) خود را به سواحل جنوبي درياي خزر رسانده بود و به مدت سه هفته در كمیش دپه به عنوان مهمان اقامت داشت در بازگشت به لندن کتابی را به نام سیاحتنامه درویشی دروغین به چاپ رساند كه از چند نظر در خور توجه مي نمود يكي از اين نظر كه با انتشار اين كتاب ماهيت حقيقي شخصي كه در لباس و پوشش مبدل توانسته بود عليرغم ناملايمات و دلهره هاي موجود به دليل قرار گرفتن در مكاني غريب و ناشناخته به ثبت و ضبط ذهني مشاهدات خود بپردازدبر همگان آشكار گرديد دوم اينكه امكان شناخت دقيق و بررسي بهتر مندرجات آن كتاب براي علاقمندان مناطق ياد شده در سفر نامه مذكور در سالهاي بعدي ممكن گرديد .در اين راستا به دليل اقامت طولاني در شهر كمیش دپه مشاهدات و مستندات او داراي ارزش تاريخي مي باشد كه در ادامه به صورت ريز به بررسي مشاهدات و نوشته هاي او خواهيم پرداخت . ليكن در گام اول بهتر است نگاهي به احوال و زندگي شخصي آرمينوس وامبري داشته باشيم تا او را بهتر بشناسيم.

آرمينوس وامبري كيست؟

او در سال 1832 ميلادي در شهر كوچكي به نام دوناسرداهلي در مجارستان به دنيا آمد چند بعد از تولدش ار نعمت داشتن پدر محروم گرديد به طوريكه دوران كودكي او با تنگدستي سپري گشت ؛ ليكن چون از هوش و استعداد فراواني برخوردار بود توانست در تلاش براي زندگي موفق باشد .وامبري به خاطر اشتياق زايد الوصفي كه به مطالعه در علم زبانشناسي داشت دراين وادي گام گذاشت و توانايي خويش را با تسلط كامل به چند زبان رايج و زنده دنيا به ديگران نشان داد او با پشتكار و همت فراوان به شناخت انواع زبانهاي اروپايي و آسيايي و ريشه يابي واژگان و لغات مصطلح در آنها پرداخت و به تاثير شگرف ادبيات شرق و غرب در يكديگربه خوبي واقف شد در سايه همين جديت و كنكاش او به مرحله اي رسيد كه در سن بيست سالگي چندين زبان مهم اروپايي را به خوبي در حد تدريس در دانشگاهها و مراكز علمي معتبر ميدانست اما عشق به جهانگردي به خاطر يافتن وجوه مشترك بين زبان مادري و لهجه هاي ترك-تاتار و همچنين آشنايي با بلاد و ممالك ديگر سرنوشت او را به گونه ديگر رقم زد .او نخست چند سالي را با اقامت در قسطنطنيه و زندگي در ميان خانواده هاي ترك به آموزش شيوه هاي زندگي آنان پرداخت و توانست در مدت كوتاهي چنان خود را با شرايط اجتماعي و رفتاري آنان عجين نمايد كه تفاوت چنداني به چشم نيايد همين استعداد او در تغيير رفتار و گفتارش در قالب يك ترك حقيقي و به بيان واضحتر افندي بود كه كليد رهايي و نجات او در سرزميني شد كه براي جهانگردان و محققيني چون او بكر و ناشناخته مي نمود و مسلما هول انگيز ترين حوادث و پيشامدها را با خود به همراه داشت .اما شور مسافرت به سرزمينهاي جديد با عقايد و باورهاي متفاوت از زادگاهش و قرار گرفتن در ان محيطها در او ذره اي آرام نگرفت چرا كه تصميم گرفت سفري به آسياي ميانه نمايد بدين منظور از راه استانبول به خوي ؛ تبريز؛زنجان؛قزوين و تهران امد وپس از اقامتي طولاني با لباس مبدل درويشي به قم؛كاشان؛اصفهان وشيراز مسافرت نمود سپس از سير و سياحت در مازندران و سواحل جنوبي درياي خزر ؛مشهد و هرات به آسياي ميانه رفت ودر پايان سفر خويش در سال 1864 ميلادي به شرح مشاهدات ويافته هاي خويش در طول اقامت در آسياي ميانه پرداخت كه با استقبال مستشرقين ومحققين عرصه تاريخ همراه گرديد
ورود به كمیش دپه يكصد و چهل و یک سال پيش درست در روز يكشنبه 12 آوريل1863ميلادي هنگام عصر كشتي كوچكي كه حامل زوار از مكه ومدينه برگشته به همراه مسافران ديگر بود در آخرين نقطه قابل كشتيراني درياي خزر در كنار مكاني به نام كمیش دپه لنگر انداخت كه در سه فرسخي مشرق جزيره اي به نام آشوراده قرار داشت .سه قايق كوچك از سوي ساحل به سوي اين كشتي حركت كردند و مسافران آن را يكي پس از ديگري به مقصد رساندند .اما در ميان اين مسافران غريبه سفيد پوستي قرار داشت كه سعي ميكرد هويت واقعي خويش را در زير لباس و پوشش مبدل درويشي پنهان نمايد اين شخص كسي نبود جز آرمينوس وامبري جهانگرد مجاري كه شوق آشنايي با فرهنگ مادي و معنوي اقوام موجود در آسياي ميانه او را به اين سو كشانده بود .حالا در مقابل چشمان او كمیش دپه قرار داشت او بر فراز كشتي اولين مشاهدات خود را اينگونه بيان نموده است :<<در هر دو ساحل رودخانه اردوگاه گمش تپه ظاهر شد كه منظره آن مانند صدها كندوي عسل بود كه در فضاي كوچكي دايره وار پشت سرهم قرار داده بودند >> دیری نمی گذرد که با انتشار خبر بازگشت زوار خانه خدا ، مردم به پیشواز وامبری و همراهانش مي آيند و از آنان استقبال گرمي مي نمايند كه موجب بهت و حيرت فراوان او مي شود كه بعدها

در لابلاي ياداشتهاي هر جا كه صحبت از مهمانوازي تركمنها مي شود بي ترديد بر اين امر صحه مي گذارد .خان جان ريس كمش دپه كسي بود كه به پيشواز او آمده بود و در نهايت محبت او را به اغوش كشيده بود و مكررا اسم او را بر زبان مي آورد رشيد افندي ؛ اين نامي بود كه وامبري را در ادامه اين راه پر خطر بيشتر ياري مي داد.او خان جان را قبل از پياده شدن در ساحل ديده بود چنانكه خود در اين باره نوشته است :<<من او را پشت سر جمعيت بالاي موج شكن ديدم كه ايستاده حاضر به اداء نماز عصر(عصر نمازي) بود .>>توصيف او از بزرگ كمیش دپه به روشني بيانگر تاثير شخصيت خان جان براوست كه بعدها وامبري به اين امرمعترف ميشود:

<<خان جان همينكه نمازش تمام شد از جا برخاست و من در مقابل خود مردي را ديدم با قد بلند كشيده كه چهل سال بيشتر نداشت .لباس او در منتهاي سادگي بود و ريش بلند مواجش تا روي سينه ميرسيد>>

خان جان كه از طايفه كلته بود همواره در طول اقامت وامبري در كمیش دپه به انحاء مختلف سعي در تهيه اسباب راحتي او داشت چرا كه علاوه بر مقام مهماني وامبري او را دوست وافنديي ميدانست كه از سوي دولت عثماني در حال ماموريت بود . لذا در طول حضور در كمیش دپه به عنوان يك دوست از آزادي كامل برخودار بود .قصد اوليه وامبري اقامت كوتاه بود

<<اين آزادي كاملي كه به ما داده شده بود عزيزترين آرزوهاي مرا برمياورد زيرا قصد داشتم در گمش تپه مدت كوتاهي بمانم و به مطالعه عادات اشخاص بپردازم و با لهجه آنها آشنايي بيدا كنم >>

ليكن به دلايل مختلف كه بر ما پوشيده است اين مدت به درازا كشيد و او به مدت سه هفته1 در ميان تركمنان كمیش دپه زيست و از نزديك به مشاهده دقيق و ملموس واقعيتهاي زندگي مردم اين ديار پرداخت موقعيتي كه هيچ جهانگردي جز او هرگز به راحتي بدان دست نيافت.هر چند كه به نظر مرسد اوچندان هم از اين امر راضي نبود:

<<سه هفته وقت ما در گمش تپه بر خلاف ميل من سپري گشت تا خان جان مهمان نواز حاضر شد به فراهم كردن مقدمات حركت ما توجه كند >>

<<از آن بعد من من پيش از پيش عجله داشتم گمش تپه را ترك كنم .حقيقته هم در آنجا وقت عزيز ما بسيار تلف شده بود .>>

<<كررا بحاجي بلال التماس مي كردم هر چه زودتر دور بشويم يا لاقل گمش تپه راترك كنيم >>

اما با تمام نارضايتي و تشويشهايي كه وامبري به دليل ترس از آشكار شدن هويت واقعيش توسط ماموران حكومتي مستقر در جزيره آشوراده از خود نشان ميداد دست تقدير باعث شد كه او مدت بيشتري در كمیش دپه بماند هر چند در اين بين مسافرتهاي كوتاهي به بلاد اطراف اين مكان نيز داشته است .عاقبت آرمينوس وامبري دریکی از روزهای سال 1868 ميلادي پس از سه هفته اقامت در گمش دپه آنجا را ترك نمود خان جان و دوستان ديگرش نيز تا مسافتي او را بدرقه كرده بودند در حاليكه وامبري سخت تحت تاثير اين همه محبت ومهمان نوازي ميزبانان تركمن خويش واقع شده بود . درآخرين لحظات اقامت خود در هنگام وداع چنين نوشته است:

<<راستش را بخواهيد در موقع وداع آخرين هنگامي كه آغوش او را ترك گقتيم حقيقتا قلبم بشدت ميطپيد زيرا او را در خور هر گونه احترام مي دانستم .بدون هيچ دليل خاص و بدون اينكه قصد داشته باشد نه تنها من و پنج زوار ديگر را در خانه خود نگاهداشت بلكه هر نوع اطلاعاتي را كه لازم داشتم بنحو كامل به من داده بود .حتي امروز تاسف ميخورم از اينكه نتوانستم چنانكه بايد و شايد از او تشكر نمايم و بيشتر از اين متاسفم كه مجبور شدم؛ نظر به اوضاع و احوال ؛دوستي مانند او را گول بزنم.>>

1ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـمدت اقامت وامبري در كتاب تاريخ سياسي و اجتماعي تركمن ها تاليف امين گلي دو هفته ذكر شده است كه به نظر ميرسد با توجه به توانايي محقق فوق الذكر در حيطه مسايل مورد بحث تناقص حاصله به دليل اشكالات چاپي باشد رجوع شود به ص 202 آن كتاب

اعتقادات و باورهاي مذ هبي

بي ترديد يكي از اولين صحنه هايي كه وامبري در بدو ورود به كمیش دپه با آن روبرو شد و در او نگرش و ديد ديگري از مردماني كه براي مدتيي ميزبان او بوده اند ايجاد كرد بار معنوي داشت او و همرا هانش فارغ از تمام ذهنيتهاي مثبت يا منفي خويش در باره اين مردم در مقابل چشمان خود گروهي از آنان را مشاهده كردند كه در موج شكن مشغول اداء نماز عصر بوده اند .امري كه شايد در نگاه اول براي فردي كه خارچ از چهارچوب و اعتقادات ديني و مذهبي به اين مسايل باديدي سطحي مي نگرد امري عجيب و شايد باور نكردني نمايد .ليكن او با نگاهي تيز بينانه تمام نكات را به خاطر مي سپرد و هرلحظه كه بيشتر در اعتقادات و باورهاي اين قوم به ظاهر سركش در نگاه ديگران مينگريست جلوه ها و نمودهاي بارزي از زيبايي مذهب و معنويت را در بين آنان مي ديد .هنگامي كه در لباس مبدل دارويش ازسفر خانه خدا برگشته به همراه همسفرانش قدم در اين مكان نهاد خود را در كانون محبت و ارادت مردمان مشتاق و شيدايي ديد كه از آن حاجيان مسرور از زيارت خانه خدا التماس دعاي خير داشته و خاك پاي آنان را سرمه چشمان خويش قرار ميدادند چنانكه تعجب و بهت شديد خود را از رويت اين صحنه هاي غافلگيرانه ـاز ديدگاه خودش ـاينگونه بيان مي كند:

<<تمام اين جماعت جوانان وپيران ؛اعم از زن ومرد ؛فقير و غني؛آرزو داشتند با حاجي ها كه هنوز

گرد وغبار مقدس مكه و مدينه از تنشان زايل نشده بود تماس بگيرند >>

اين احترامات وعلاقه ناشي از مذ هب چنان زياد بود كه عليرغم تمام پنهانكاريها و سعي وافر وامبري جهت تطبيق با شرايط پيش آمده تا حدودي او را نيز خسته كرده بود چرا هر لحظه بر تعداد اين افراد افزوده مي شد و هدف مردم چيزي فراتر از ارضاء كنجكاوي پيش امده به دليل حضور نا بهنگام چند غريبه در محل زندگيشان بود ؛همه آنان خواهان شركت در اجر و ثواب معنوي عمل زوار خانه خدا بودند زيرا آن را توشه و زاد راهي براي سفر آخرت خويش مي دانستند و به ان افتخار مي كردند:

<<اين تظا هرات احترام آميز كه از مذهب و مهمان نواري هر دو ريشه مي گرفت؛داشت كم كم خسته كننده ميشد و براي من كاملا كافي بنظر ميرسيد.>>

وامبري با درك حضور رد پاي مذهب در زواياي زندگاني اين مردم و با نصيحتهاي دلسوزانه حاجي بلال زاير تاتاركه از آغاز سفر به عنوان دوست ومحرم اسرار همراهش بود بر عزم اوليه خويش مبني بر تظاهر بيشتر به اعمال مذهبي و پيش گرفتن سير و سلوك درويشها پا فشاري نمايد چنانكه روز دوم اقامت خويش مصر به انجام پيشنهاد خير خواهانه درويش همسفرش مي گردد:

<<همينكه مسافتي از چاتمه دور شده ايم مرا متوجه ساخت كه ديگر وقت آن رسيده است كه خلق و خوي افندي را مطلقا بدور اندازيم و في الواقع روحاو جسما درويش بشوم.>>

وامبري در سايه همين دلسوزيها و دور انديشي حاجي بلال با ترك هر نوع رفتار كه موقعيت او را به خطر اندازد خود را يك درويش واقعي احساس مي نمايد او قيافه اي جدي به خود مي گيرد و به شيوه درويش متناسب با شرايط پيش امده بر بالين بيماران حضور يافته و دم مقدس خويش را از آنها دريغ نمي نمايد و پس از پايان ذكر و اوراد دست نياز خود را به سوي حاضرين درازمينمايد تا از آنان صدقه هايي هر چند كوچك براي امرار معاش دريافت نمايد .اين عمل موثر او را آسوده خاطر مي سازد .واقعيت اينست كه افراد درويش اگر در قالب هيات و شكل ظاهري به آنان نگريسته شود و ارزشهاي مادي نيز ملاك ارزش گذاري ما باشد جايگاه در خور توجهي را كسب نخواهد كرد چرا كه ارج و قرب اين افراد در اذ هان مردم بدوي و علي الخصوص مردم تركمن كمیش دپه به خاطر اتصال دراويش و مرشدان حقيقي به ذات باريتعالي است و همه اين شور و هيجان قلبي مردم تنها به خاطر نزديكي و قرب به ذات يگانه اي است كه آنان او را

تنگري مينامندو.......................................
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  | 

 مدیر وبلاگ


* موراويو در سفرنامه خود راجع به تركمنستان و خيوه (1232 ) مي نويسيد : بنا به اظهار تركمن ها گمش تپه تا چندي قبل از سفر به آنجا ( 15-1814 مسيحي ) جزيره اي بوده است .

وينويچ نيز بيان مي كند كه دو هزار خانوار تركمن ها در گمش تپه بوده اند .


* عزالدله و ملكونوف ( 1883 ميلادي )
« در دو ورستي كناره درياي و آنجا ديواري است به طول 250 ذرع (و ) به ارتفاع 5 ذرع از ريگ پوشيده و استخوان آدمي در آن نمايان ، همانا در قديم جايگاه استوار قلعه قزل آلان بوده ، آثار برجها و خانه ناي مدور و آبگين ريزه بسيار زياد است . ملت چادرنشين (دارد ) هواي آنجا در تابستان بسيار بد ( است ) . از گرگان تا استر آباد يك روز است .


* آرمينيوس وامبري ( 141 سال پيش )

« در هر دو ساحل رودخانه ارودگاه گمش تپه ظاهر شد كه مننظره آن مانند صدها كندوي عسل بود كه در فضاي كوچكي دايره وار پشت سرهم قرارداده بودند »

* رضا شاه در كتاب سفرنامه مارندران ( 1305 شمسي )

« قصبه كمش تپه مخلوطي است از آلاچيق و عمارات دو طبق چوبي آن را از خانه ها مجزا مي سازد ، رنگهايي كه به چوب بست خانه و ديوار اطاق و سقف عمارات زده اند . بيشتر به جلوه اين قصبه مي افزايد خانه « آشور خوزين » را كه از معاريف كمش تپه است براي قرارگاه من تخصيص داده بودند اين خانه از قالي هاي تركماني با مبل هاي مد روسيه مخلوط گشته ، چيزي بيشتر سليقه صاحبخانه را تائيد مي كرد اين بود كه حمام را هم ضميمه عمارت كرده بود و فراموش نكرده بود ، شست و شو و نظافت شرط اول زندگي بشري است . در ديوار شرقي و ضلع شمالي يكي از اطاقها دو قطعه بود در يكي به خط نستعليق درشت نوشته بود « يا عبدالكريم شرقي » و در ديگري « عبذالرشيد شمالي » ، مي گويند اين دو نفر از اوليل تراكمه هستند . بايد معمولا در ضلعهاي جنوبي و غربي هم دو قطعه ديگر به نام اوليا مغربي و جنوبي ،
براي حفظ خانه از چهار سو از هر چها سو آويخته باشند . كمش تپه به معناي « تپه نقره اي » است اين تپه اي است كوچك در طرف شمال قصبه حاليه ، به شكل جناغ ، اين قوم هر سال مقدار كثيري محصولات با روسيه و گيلان تجارت مي كند . در گمش تپه حمام عمومي نيست . ميان اهالي گدايي و سئوال
عيب است . در اين قريه هيچ گدايي ديده نمي شود ، كمش دپه داراي سه هزلر خانوار است و به يازده محله تقسيم مي شود . در هر محله مسجدي از چوب ساخته شده است . موعظه را هر كس مي تواند انجام دهد علت آن نيز به قول تراكمه نبودن اوقاف است . در كمش دپه دو مكتب خانه داير است كه يكي مسافري است كه تازه از خيوه آمده است و چهار شاگرد دارد و ديگري قدري قديمي است سي شاگرد جمع شده است هفت ماه قبل بنا به امري كه به رئيس تيپ شمال « سرتيپ زاهدي » دادم در مراكز مهم جعفر باي ( منظور كمش تپه - خواجه نفس - امچلي « بناور » ) سه باب مدرسه به طرز جديد افتتاح شد و اولاد تراكمه با شوق و ذوق زياد مشغول تحصيل هستند .

* ورود محمد علي شاه به گمش تپه

? مسلم آ‹ بود كه او وين ، جائيكه در آن به آ رامي و در عزلت مي زيست . بي سرو صدا ترك كرده و بعد از گذشتن از سراسر خاك جنوب روسيه با تعداد چشمگيري از هوادارانش و چند صندوق محتوي جنگ افزار و مهمات به طور ناشناس در باكو سوار كشتي شده بود . و بعدها - حدودا در نيمه ژوئيه 1911 ( جمادي الثاني 1329 ) - خبر پياده شدن او در گوموش تپه واقع در كناره جنوبي درياي خزر فاش شد . اين اقدام شاه در حد خود كاري برجسته بود .
? در و گير و دار شكست محمد علي ميرزا ، وي و برادرش شعاع السلطنه گريختند و خود را به كشتي رسانيد و به جانب گمش تپه ( گميشان ) روانه شدند .
محمد علي قور خانجي صولت نظام ( 1321 شمسي )

« طايفه جعفر باي ساكن گمش تپه از حيث پاكي و تميزي و ثروت نخستين طايفه يموت است و به واسطه آمد وشد روسها از حيث مبل و لباس خيلي خوبند و همه صبحها خودشان را با صابونهاي معطر شسته و در زمستان با گالش و پوتين و نيم پالتو راه مي روند امروز در گمش تپه 150 باب مغازه كوچك از روسيه وارد كرده اند و خيلي قشنگ است . بازارشان روحي دارد و همه قسم اقمشه ، روي و خرازي و سماور و ظروف و آرد حاجي طرخان و قند چايي روسي به فروش مي رسد .




منابع :
1- ه . ل ، رابينو ، مازندران و استرآباد ص 149
2- عز الدوله و ملكونوف ، سفر نامه ايران و روسيه « نواحي شمال ايران » به كوشش محمد گلبن – فرامرز طالبي ، ناشر دنيا ي كتاب ، 1363 ، ص304
3 – وامبري ، آرمينيوس ، سياحت درويشي دروغين در آسياي ميانه ، ترجمه فتحعلي خواجه نوريان ،
تهران : شركت انتشارات علمي و فرهنگي ، 1365 ص68
4- سفر نامه مازندران در عهد رضا خان - نشر مركز پژوهشي ، ص76
5- اوكانر ، فردريك ، از مشروطه تا جنگ جهاني اول ، مترجم حسن زنگنه ، تهران : نشر فانوس ، 137۶
6- ذبيحي . مسيح ، استر آباد نامه ، تهران : چاپخانه -- ، 1384 ، ص 45

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محمود مرادی گمش تپه  |